گاهشمار
من در ۸تیر در بیمارستان بابک تهران به دنیا آمدم. مامان ۱۷ سال و بابا که همواره تاسف از دست دادن کودکی ما را میخورد ۲۳ سال از من بزرگتر بودند! وقتی هنوز تاریخ رند مد نبود بابا ۲/۲ و مامان ۵/۵ متولد شده بودند! ما ساکن خانهی با برکت مامانبزرگ در قصرالدشت، دامپزشکی بودیم که بعدها اولین سالهای زندگی مشترکم هم آنجا دنبال شد!
یک سال و ۲۰ روز بعد در ۲۸ام تیرماه ۶۱ امیر، تنها برادرم به دنیا آمد. ما گره علقهای خاصی با هم داشتیم که این علقه حتی بعدها اگر چه سالی یکی دوبار بیشتر هم را نمیدیدم و زنگ هم نمیزدیم اما در خوابهای من و احتمالا او به پررنگی دنبال میشد.
از حدود این سالها خاطرات ترسناک بمباران یادم است! مامان من و امیر راز زیر بغلش میزد و میآمدیم زیرپله طبقه اول خانه بالای شیرینیفروشی همان قصرالدشت دامپزشکی! هنوز بوی خمیرشیشهگری همسایهی مان که حلب بزرگ آن را زیر پلهی ما میگذاشت را خاطر هست! افتادن هلیکوپتر هدیه زندایی مامان از مکه از طبقه چهارم را یادم هست!
خانه کوچه همتی یکی دو کوچه بالاتر که ۴ سال آنجا بودیم را خوب به خاطر دارم! خواهر و برادر همسایهی کناریمان! همسایهی بالاییمان بهاره و آزاده و رضا که البته همسن ما نبود! و زندگی در پناهگاه چند متری! کمکم روان من دستخوش تغییرات حضور دیگران قرار میگرفت! دستخونی! ترساندن ما از تصاویر کتاب بینوایان برای من بچه خانگی!
تا ۶ سالگی امیر و مامان تنها همبازیهای من بودند و در آمادگی برای اولین بار جدایی از مامان برای من اتفاق افتاد. لحظه لحظه این صحنه ترسناک هنوز در خاطرم هست. مدرسه میثاق (خیابان شهید بهنود (زاویه سابق)) و راهروی تاریک پشت درب ورودی آن ... . این همان ورود به ایگوی جهان و ترک ایگو والدین بود!
دومین تجربهی ترسناک من تغییر مدرسهام به مدرسه دوستداشتنی وحدت بود. در این مدرسه همه کادر خانم بودن و این یکی از مزیتهای آن بود. برای من هممدرسهای بودن با امیر بزرگترین مزیت این مدرسه بود. من خودخوانده اعلام مبصری کلاس امیر را کردم و تا وقتی که خانم داوودی مچم را نگرفته بود کسی با این خودمختاری مخالفت نکرده بود.
یکی از تلخترین خاطرات زندگیم رخداد. بابایی مرد. آن صبح تلخ که مامان دست مرا گرفت و رفتیم خانهی مامانی و بابایی را با وانت همسایهی روبرویی بردند و دیگر نیاوردند خاطرم هست. من تا مدتها در اطاق بزرگهی خانه کوچه همتی با ضبط سونی بابا یک آهنگ غمانگیز از آزیتا میگذاشتم و زارزار گریه میکردم.
من از ۸ سالگی نمازخواندن و روزهگرفتن را شروع کرده بودم. یادم هست خانم مصلایی یک روز که مامان آمده بود اجازهام را بگیرد و ببرد برای مراسمی به گمان اینکه من به فشار او روزه میگیرم نصیحتش کرد که بچه نباید روزه بگیرد. یادم هست من دروازهبان مدرسه شدم و چقدر ذوق میکردم از این افتخار، برای کسی که استعدادی در ورزش نداشت!
نقش خانم نگار نجفی معلم چهارم دبستانم مثل خانم نوروزیان در اهلنوشتن و نقاشیکردن من بسیار پررنگ است. او برای ما داستانهای مجید را میخواند و خط بسیار خوشی داشت. دانشآموزی بود که در آن سن مرا با مفهموم مستمعآزاد آشنا کرد. او چقدر عاشق خانم نجفی بود. خط کش چوبی یادگار بابایی در این رابطه عاشقانه حضور داشت.
مدرسه وحدت در زمان من تا چهارم بیشتر نداشت و من به مدرسه خوزستان در خیابان ناصری رفتم. اما امیر خوششانستر بود و مثل من سه تغییر مدرسه را تجربه نکرد و از آمادگی تا پنجم دبستان در همان مدرسه وحدت ماند. آقای شهریاری یکبار به گمان اینکه من در کشیدن نقاشی تقلب کردم خواست که نقاشی را پای تخته مجدد بکشم.
چهارمین تغییر مدرسه و رفتن به راهنمایی سیزده آبان! من در سال دوم شاگرد دوم کلاس و شاگرد سوم مدرسه بودم. ما در این سال بود که خانهمان به سیمتری جی منتقل شد و بابا به ما زمانبندی و آداب اتوبوس دوطبقه سوار شدن را با چه وسواسی میآموخت. ما یک ربع زودتر میرسیدیم و قبل از مدرسه میرفتیم خونهی مامان بزرگ!
من بدون هیچ تلاش وافری شاگرد زرنگ مدرسه بودم و معلم تجربی که از قضا همسفر من در اتوبوس بود به مامان میگفت که اگر من بهجای حل جدول بیشتر روی درس تمرکز کنم شاگرد اول کل مدرسه میشوم! من به اتفاقات عجیب و غریبی همیشه میدرخشیدم! هم در حفظ قرآن و هم در معارف مقام آوردم. با سیدحمید همین موقعها آشنا شدم!
لهجهی انگلیسی من به زعم آقای نظری آنچنان نیتیو بود که از من هیچوقت امتحان نمیگرفت و در ازای هر تلفظ من چنان مرا تشویق میکرد که من از ذوق او ذوق میکردم. در این سالها مانند اکثریت آدمهای روی زمین دریچههای آسمان به روی من گشوده شد و من با تمام وجود برای سلوک گشودگی را در خودم احساس میکردم.
آشنایی با حاجآقا در همین سالها اتفاق افتاد. بعدها فهمیدم که او از همان زمان تولد به واسطهی آشنایی که با خانواده دایی مامان داشته است با من و خانوادهام آشنایی داشته است. او مهمترین جانشینپدر من است. او با شناختی که از من داشت برای من چشمانداز مدیرعامل جیای را ترسیم می کرد.
در دبیرستان هم شاگرد خوبی بود اگرچه افت تحصیلی شدیدی داشتم. دبیرستان عدلپور و آشنایی با محسن حاجیلو و علاقهای که به مداحی داشتم و استعداد نداشتهای که تلاشهای زیادم را به جایی نمیرساند. از این سالها بود که شعر میگفتم و برای این تمایز چقدر میکوشیدم. اما تلاش بدون استعداد راهی به دهی نمیبرد!
پیشدانشگاهی شادترین سالهای همهی زندگیم بود. من همزمان در دو دنیای متفاوت زندگی میکردم. یکی را که گفتم و دیگری سن و سال بلوغ و دوستان متفاوت دیگر که پررنگترینشان سعید کوکبی بود! البته من دو دوست با همین نام داشتم او که پدرش دندانپزشک تجربی بود! و گویا آشناییتی هم با بابا داشت!
من که همیشه با حداقل تلاش نتایج بسیار خوبی گرفته بود و هیچگاه برای هیچ امتحانی از هیچ لذتی نگذشته بودم از غرور زیاد کنکور را دستکم گرفتم و مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد تایباد قبول شدم! مثل بزکوهی که میخواهد با شاخش کوه را جابجا کند قهر کردم و گفتم قید درسخواندن را میزنم! این یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم بود!
قبولنشدن من در دانشگاه مطلوبم روی خیلیها تاثیر گذاشت! من و امیر رفتیم سرکار پیش داییرضا سومین مرد مهم همه زندگیم! دایی رضا چهارچرخ داد دستم و من از خاکسترنشینی شروع کردم اگرچه این مرحله یک سال بیشتر طول نکشید و من مثل همهی سالها که مبصر کلاسها بودم شدم مدیر کسبوکار او! چقدر خوب شد که مهندس نشدم!
مثل همهی اتفاقاتی که به خیروشرش تا آخرین روز حیات نمیتوان داوری کرد این قبول نشدن دو خیر بزرگ داشت! من سربازیام را خریدم و قبل از تحصیل، کارکردن را تجربه کردم! بعدها فهمیدم که این چقدر درست که: «در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست!»
من با کمی تلاش و با توجه به اینکه میخواستم فقط تهران، مدیریت بخوانم جهاددانشگاهی و رشته مدیریت صنعتی قبول شدم! آنجا هم با حداقل تلاش با نیمنمره فاصله با نفر دوم شاگرد اول دانشگاه بودم و ماندم و با همین سهمیه و باز هم بدون تلاش مازاد بلافاصله کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم!
همانطور که یکی از معلمان میگفت که بهترین رفقای ما تا پایان عمر از همین دوره خواهند ماند من چند دوست صمیمی از همان دوران تا امروز با خود به ارمغان آوردم. حامد توسلی، صادق دارابی، حامد صالحی و ... . رفاقتهای من با دوستان مسجدیم مثل آرش سواد و دیگران هم که از سالها قبل شروع شده بود پررنگ میشد.
چه شعرهای نابی میگفت اگرچه از آنها و از احساساتم و از شاگرد زرنگیم سواستفاده میشد اما من آن را خالصانه خرج میکردم. به شوخی خیلی از دوستانم میگفتند که مدرک لیسانسشان را از من دارند! در آن دوران من خوب درس میخواندم، کار میکردم، سیاوش قمیشی گوش میکردم و فال حافظ میگرفتم! اشکهای یخیت و پاک کن ...
دوران خوبی بود! معلمان زیادی در این دوره بر به زعم آینده درخشان من تاکید میکردند! خوب خاطرم هست! آقای عرفانیان، خانم عباسی، آقای دکتر هژین و آقای هدایتیدزفولی که من سالهای بعد را وامدار جزوهی دستنویس تولید و مدیریت پروژهی او بودم چقدر این سالها چیز یاد گرفتم. آنقدر تشنه بودم که حتی انقلاباسلامی را با وسواس میخواندم!
دوران کاری من با داییرضا تمام شد! مشاوران توسعه آینده و نمایشگاه الکامپ مسیری بود که مرا به سعیده رساند! در این تغییر من وارد کار حرفهای شدم! با شاگرد اولی، دانشگاه بهشتی قبول شدم و بعد سعیده از روزنامه برای من کار در طبیعتزنده (سینره) را پیدا کرد و آشنایی با مهندس شریف به عنوان چهارمین مرد مهم زندگی من!
این سال سختترین سال زندگی من بود! کار بدون تعارف مهندس شریف، ازدواج و درس خواندن در دانشگاهی که تحصیل را شغل میدید! ثمرهاش پروژههای موفق در سینره بود و معدل ۱۵ و برای اولین بار تجربه افتادن در درسی! به سختی شریف با استخدام من دانشجو موافقت کرد و مرا یکی دو هقته بدون ماموریتی در سازمان فروش رها کردند!
من سرخود فرایندهای فروش را طراحی کردم و وقتی او خروجی مرا دید کیف کرد! من هرچه از پخش و ویزیت یادگرفتم از دانشگاه مهندس شریف آموختم! پروژهای مهم جایگزینی سیستمهای قدیمی با مقاومت شدید همکاران مالی و استقرار نرمافزارهایی که طراحی مفهومیشان را من تدوین کرده بودم مرا با ذهنساختاریافته پخشی کرد!
سه ماه پشتسرهم مهندس شریف حقوقم را افزایش داد! اما گویا دوران من با سینره به سر آمده بود! اگرچه من به توصیه و پیشنهاد او دیگر برای دکترای تربیت مدرس اقدام نکردم اما مدیر آیتی اگر چه درآمد فوقالعادهای داشت اما برای من ارضا کننده نبود! آشنایی من با جمیل جلیلیان در سینره برگ مهمی در سرگذشت شغلی من بود.
جمیل قبلا از کسی گفته بود که با حقوق سال بعدش وام میگیرد و با به تاخیرانداختن اقساطش خانه میخرد. مثل همیشه جمیل تصویر میکرد و من محقق میکردم! من اولین خانهام را با وام مهندس شریف و وام دیگری از موسسه ثامن خریدم و با اینکه از او جدا شدم او به من مجوز داد تا یک ساله مابقی بدهیام را بدهم! او مردی را تمام کرد!
من که در واقعیت طبق پیشبینی مهندس شریف تجربه جابجایی بدی از سینره به شرکت پیروز سلطانی داشتم توسط امید قاضیمیرسعید به گروه گلرنگ منتقل شدم! دنیای بیپایان تجربههای متنوع و بزرگ من از همین سالها شروع شد! من تولید و فروش و توزیع را برنامهریزی و مدیریت میکردم. آرینپخش متولد شد و این سکوی پرواز من بود!
مقداد محمدیان، کسی که اگرچه کمترین گفتگو را با هم داشتیم بیشترین هماهنگی را داشتیم! من در آرینپخش که از لوگو تا لوکیشنش را طراحی و انتخاب کردم فرصت آن را داشتم که در تاسیس سریعالرشدترین شرکت توزیعوپخش نقش مهمی داشته باشم. اولین بودجه جامع یک شرکت را نوشتم و ۱۰۰ درصد محقق شد! ۱۰۰ میلیارد تومان!
۲۳ شعبه در یک سال! من از مقداد محمدیان خواستم به فروش منتقل شوم! او مثل همیشه همراه بود! من شدم مدیر شعبه شرق تهران! در سه ماه ۱۰ میلیارد فروختم بدون تجربهی حتی یک ویزیت اما تصمیمات انقلابی مثل بازگرداندن تیم فروش عصر به شعبه و توزیع یک روزه کالا در همان فردای آن روز! با این دستاورد مدیرمنطقه شرق کشور شدم!
گویا آرینپخش برای به جریان انداختن دو پخش دیگر گروه ساخته شده بود اما خیلی جدی شد! مقداد محمدیان با این دستاورد عالی به صادرات منتقل شد و آرینپخش به دست مدیران بیصلاحیت بعدیش سربریده شد. ما چند ماه درگیر جمعکردن غیراصولی آن شدیم و این کمفعالیت همزمان یا علت هاشیموتوی من شد! من به گلرنگپخش رفتم!
بهمن این سال یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم رخ داد! آیین به دنیا آمد! من کوشیدم صفر تا پنج سال او هرچه یادگرفته بود را به کارببندم تا او زندگی کمزخمی را آغاز کند. من سبک والدگری آسانگیر را در مقابل او به کار بستم ولی چه میشود که همانطور که او اولین تجربهاش بود برای من هم چنین بود!
امیرخسرو فخریان که مثل همیشه در زمان درست صنعتش را جابجا کرد مرا نیز با خود برد! قرار بود مدیر مارکتینگ افق کوروش شوم که اولین بیزینسپلنش را به کمک من نوشتند! اما برای من موضوع بسیار گنگ بود و به پیشنهاد و پیگیری جمیل جلیلیان من مدیر بازرگانی محصولات غیرخوراکی شدم و افق کوروش شد ورود من به دنیای خردهفروشی!
از دانشگاه افقکوروش خیلی چیزها یادگرفتم و متقابلا خیلیچیزها به آن افزودم! گلرنگ که به جملهی معروف حاجآقای فضلی قرار بود از درآمد به مدیرانش سهم بدهم به من فرصت این سهم را هیچوقت نداد! مدام مرا جابجا کردند! و حالا نوبت جابجایی من به اکالا بود! جایی که اصلا دوست نداشتم بروم!
اکالا با همه دوستنداشتنی بودنش اما شد دریچهی ورود من به دنیای ایکامرس و تکمیل زنجیرهی ارزش! در این دو سال تجربه کار با یکی از سه مدیر بدردنخور زندگیم اما چقدر چیز حتی از او یادگرفتم و البته در آینده به دلیل همین فرافکنی در جزیینگری و ورود به جزییات بسیار شبیه او شدم! یک ساله دکتری را تمام کردم و آزمونجامع را هم دادم.
اگر همراهی و یادگیری از مهدی اعتمادی و صلاح مجیدی در دنیای دیجیتال و ایکامرس نبود قطعا حتی همین دو سال را هم نمیتوانستم تحمل کنم! استعفا دادم! موقعیتی برای راهبری افامسیجی در دیجیکالا فراهم شد و همزمان پیشنهاد معاونت مارکتینگ افقکوروش! که چشمبسته دومی را انتخاب کردم! کرونا عمومحمد را گرفت!
این سال، سال اوج کرونا بود! مامانی و مامان بزرگ هم رفتند! من هرچقدر از این سه داغ غمگین بودم اما در تحقق دستاوردهایم در افق کوروش موفق و شادمان! اومنیچنل هم موضوع تز دکترایم بود که بر خلاف تا آزمون جامع که یک ساله تمام شد مدام به تاخیر میافتاد و هم پروژهام در افقکوروش اگرچه کسی تا یلداسامیت به آن توجه نمیکرد!
چقدر دستاورد داشتیم! سایت یک فروشگاه آجری با روزی ۴۰۰ هزار ورودی (نصف ورودی فروشگاهها) جز ۱۰۰ سایت برتر ایران شد حتی بالاتر از اکالا! سوشیال مدیای آن با ۲ میلیون فالوور بزرگترین ایران شد حتی بالاتر از دیجیکالا! باشگاه مشتریان ۱۰ میلیونی شد. مهمترین اتفاق زندگیم در این سال ولی اینها نبود! آمین به دنیا آمد!
افقکوروش در راستای کاهش هزینهها و استقرار سیستم اقدام به حذف لایه معاونت کرد! برنامه این بود که من را هم جابجا کنند! مثل همهی این ۱۲ سال که مرا ۵ بار جابجا کردند! اما من دیگر نمیخواستم فقط قربانی پَرِّ توان توسعه و راهاندازیم باشم و از منافع آن بیبهره! دیگر تصمیم گرفتم از گلرنگ بروم! با امیرحسین کلاهدوزان، امیدایرانیان اتکا را زدیم!
برای اینکه بفهمیم با هم نمیتوانیم به عنوان دو قطب مخالف که گمان میکردیم همدیگر را کامل میکنیم کار زیاد زمان لازم نبود! به قول صادق دارابی راه چند ساله را در چند ماه رفتیم! من اسفند ماه تصمیم گرفتم خارج شوم اما فرق شرکت داشتن با کارمند بودن در همین است! این بزرگترین شکست مالی زندگیم بود که هنوز درگیر تبعات آن هستم!
بعد از امیدایرانیان الکا چقدر پروژههای خوبی گرفتم! اما هرچه دلاری در میآوردم به کفتارهایی میدادم که دولاوپهنا طلب خود را با من حساب میکردند و گمان میکردند اگر من با هر شرط آنها برای خلاصی کنار میآیم چقدر منفعت وجود دارد! قائلهی سختی بود که وقتی غرورم ورز مناسب خورد بهطرز عجیبی تمام شد! سعیده و بابا خیلی کمک کردند!
تصمیمم بود که دیگر جز برای خودم کار نکنم! اما به طرز عجیبی وقتی رفته بودم که پیشنهاد گروه انتخاب را به یک پروژه مشاوره تبدیل کنم در کمتر از یکی دو روز بعد از پذیرفتن پیشنهادم توسط علیرضا صالحیان حتی بدون جلسه مصاحبه با امین منانی به جمعشان و خیلی زود به هیاتمدیره شرکتهای خردهفروشی آن پیوستم!
دیرهنگام شد اما بالاخره بعد از کلی اتفاق عجیب و غریب در این سالها از کرونا و فوت سه تن از عزیزانم و شکست بیزینس شخصی و بیماریهای متعدد و آنژیو و حمله به ایران گذاشتم پشتت که پروژه ناتمام تز دکتری را تمام کنم! در روز قبل از دفاعم حمله دوم به ایران اتفاق افتاد و کار به امسال افتاد و دفاع کردم و تمام! در انتخاب هم درگیر عملیات شدم!