این استیصالِ در نقاب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
خیلی بد خیلی خوب
5,00 امتیاز از 3 رای
Loading...

روزهای عجیبی پشت سر می گذارم.
امتحانهای بزرگی که دیگران و عزیزان دور و برم می گذرانند، روزی نیست که مرا یاد آن بخت برگشته ای نیاندازد که از بخت به ظاهر خوشش هیچ بلای هرچند معمولی به سادگی افتادن و شکستن تخم مرغ در خانه اش نمی افتاد و پیامبر با عجله خانه او را ترک کرد! نه اینکه برای من در این روزها اتفاق کم می افتد! هنوز دو حادثه مهیب سال گذشته گریبان روان مرا گاهی در اختیار می گیرد، دیروز بود که دقیقا چهار چیز با هم خراب شد! صفرهای نه چندان زیاد حساب‌های بانکیم برای چند روزی نگران کننده‌شد! و کذا و کذا و کذا!!
اما شده‌ام مثل بچه‌ای که می بیند بچه های دیگر راهشان بی خیابان تو می خورد و یک شبِ مرد می شوند! (۱) شده‌ام میوه نه چندان جذابی که با یک چشم نگران کلاغ‌هاست و با یک چشم، چشم به راه چیده شدن توسط توست! کالی شده مایه غبطه ام به رسیده ها! (۲) بزرگترین کاووسهای کودکیم فقدان عزیزان از جان بهترم بود اما امروز حتی این ترس قدیمی نیز لولوی نه چندان ترسناکی شده که فقط اندوهگینم می کند!
مثل حالت‌های دوگانه که این ماه های اخیر تجربه کردم، حالتهایی که مرز الهی یا شیطانی بودن تحلیلهایم، خیلی پیچیده تر شده، این حال این روزهایم مرا در غم استیصال یا شادی تسلیم! معلق کرده است! گاهی می اندیشم که به قول سعیده و همچنین به قول روح (Self) اینهایی که می گویم و می نویسم و حتی باور می کنم تنها در قوه خیال است و یا به عبارت صریحتر که از گفتن آن باکی نیست، نقابی است برای فرار یا به قول من (Ego) این حالتی است از بی وزنی و … .
هستیا، دیونوسوس و پرسفون چیزی است که این روزها زندگی اش می کنم و پوزیدون شده قوی‌ترین حس سرکوب شده همه این سی و اندی سال زندگی من که با همه آشوبگریش حتی موجی در نمی انگیزد. طالب حال حسین (ع) (۳) هستم که فریاد بر می آورد شمشیرها مرا دریابید (۴) و محبوبی که می خواهد او را چنین ببیند! مستحیل و مندک! (۵) این روزها دیگر لحظه ای سپاس از لبم فرو گذار نمی شود و بزرگی اسطورهایی به بزرگی پدربزرگ یونگ (۶) برایم با همه عظمتی که در شناخت روان دارند در شناخت عالم معنا رنگ می بازد! و البته همچنان سئوالی به بزرگی نهنگی چون مولوی در ترنم ابیات آخرین لحظات زندگیش (۷) و یا شاه بیتهایِ شاهینی چون حافظ (8) …
این استیصالِ در نقاب (۹) تسلیم! با این احساس بی توجهی و استغنای تو، شیرم می کند! مث همه پسربچه های تخس و بازیگوشی که از هیچ چیز نمی هراسند! مثل همه آنهایی که جیزی آتش را یا نمی دانند یا تجربه نکردند! و این منم! بی چیزترین کوزه تو! که شاید حتی ارزش شکستن هم ندارد و برای دیده شدنی که همه این سی و اندی سال گدایی کرده و از بخت به ظاهر خوشش به هر چه خواسته رسیده است(۱۰)، می خواهد خود را برای تو دیدنی تر کند … و در این لحظه با پوست و گوشت و نقاب و هر چه که هست درک می کنم که چرا باید از محبوبی به این عزیزی! (۱۱) تا این حد ترسید … (۱۲) (۱۳)
و (۱۴)

————————–
پی نوشت:
(۱) هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد! / یک شب مرد شد و یکه به میدان زد و مرد!
(۲) رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند / به پای هرزه علفهای باغ ِ کال پرست
(۳) هر که مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند!
(۴) ان کان دین محمد لم‌یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی!
(۵) ان الله شاء ان یراک قتیلا
(۶) پس از ادعای روانکاوی یهوه در پاسخ به ایوب با آن نگاههای سطحی و پر بیراه!
(۷) بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد، / ای زرد روی عاشق! تو صبر کن، وفا کن!
(۸) در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا! / سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت!
(۹) سایه
(۱۰) شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا / بر منتهای مطلب خود کامران شدم!
(۱۱) وإذا سألک عبادی عنی فإنی قریب أجیب دعوه الداع إذا دعان فلیستجیبوا لی ولیؤمنوا بی لعلهم یرشدون – بقره ۱۸۶
(۱۲) زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت!
(۱۳) من ز جان جان شکایت می‌کنم/ من نیم شاکی روایت می‌کنم!
(۱۴) و این چهارده دوست داشتنی!

کلمات کلیدی