یادداشتها
یک دوستی بینقص و خواستنی!
31
بازدید
به این یادداشت امتیاز دهید
دلم چقدر این دوستی رو خواست!
ناصر که بالاخره برنده شده بود اون هم یک پیکان پر از پول! بدون کموکاست سویچ ماشین رو داد به نائبسرخی برای جبران کمکهاش و اتهام احتمالی پسرش!
نائبسرخی به ناصر گفت یه سفرهای بوده دور هم از بود و نبودش خوردیم و من طلبی ازت ندارم. در مورد شاهین هم اگر معدن که هنوز معلوم نیست کار اون باشه که هیچ، اگر خونهام هم آتش میزد دوستیمون خللی بهش وارد نمیشد!
و بقیه مکالمه …
به خودم گفتم تو شبیه کدومشون بودی که دوستی شبیه به اون یکی رو توقع داشته باشی!
تاملی کردم و بقیه داستان رو با تاسف بیشتری دنبال کردم.
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید