بامبوی جوان!

تست 2
201 بازدید
3 امتیاز از 1 رأی

یادداشت‌های مرتبط

نوروز ۹۸

سی‌و‌هفت سالگی

کارگاه آموزشی ۶ ساعته مدیریت کمپین از طراحی تا ارزیابی (رایگان)

او یک نهال جوان بامبو بود در یک جنگل کهنسال و قد و بالای او نظر کمتر عابری را به خود جلب می‌کرد. عابران بیشتر معطوف به درختان پیر و سر به فلک کشیده می شدند و بامبوی قصه ما روز به روز افسرده تر و غمگین تر می شد. او شنیده بود که درختان بلندتر چون از خورشید بیشتر انرژی می گیرند زنده می‌مانند و … روزی چونان روزهای دیگر به این فکر بود که سلام یک هدهد او را به خود آورد. ((چرا اینقدر گرفته و پریشان بامبوی جوان!)) و او داستان خود را برای هدهد گفت. هدهد با تبسمی به او گفت: ((درختان هم نژاد شما بسیار عجیبند! آنها تا هفت سال حتی سر از خاک بر نمی دارند و فقط ریشه می دوانند اما بعد از این هفت سال فقط در چند ماه دهها متر رشد می کند و …)) بامبو باقی گفته های هدهد را دیگر نمی شنید! بامبو ناگهان به خود آمد … او هنوز دو سالش نبود و سر از خاک برآورده بود! هدهد راست می گفت درختانی که خیلی زود و بدون ریشه، فقط فقط به دلیل نبودن درخت بلندتر از آنها و دریافت قسمت بیشتری از نور خورشید رشد می کنند با یک طوفان نه چندان شدید می شکنند و از ریشه در می آیند!! بامبو درحالیکه هدهد را بدرقه می کرد متوجه نکته ای دیگر شد! هدهد هرچه بیشتر اوج می گرفت به نظر کوچکتر می شد … بامبو به خوبی درک می کرد که او باید صبر کند اگرچه نه به اندازه سایر بامبوها و چیزی که اهمیت دارد نگاه دیگران یا حتی خورشید نیست، گذر زمان او را به بزرگترین درخت دنیا تبدیل خواهد کرد …

پی نوشت: این داستان رو بهمن ۸۷ نوشته بودم اما امروز هم خیلی باهاش همزاد پنداری می کنم ..

یادداشت‌های جدید را از دست ندهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت‌های مرتبط

نوروز ۹۸

سی‌و‌هفت سالگی

کارگاه آموزشی ۶ ساعته مدیریت کمپین از طراحی تا ارزیابی (رایگان)