یادداشتها
شب دراز است
او حال من با آيين (پسر ١٠ ماهه) را مي پرسد.
من مثل هر زماني كه اين سووال از من پرسيده مي شود، هيجان زده و بدون ذره اي ترديد مي گويم عالي!
او خيرخواهانه مي گويد قدر اين روزها و ساعات را بدان!
و ادامه مي دهد كه دشواريهاي فرزند با قد كشيدن او رشد مي كند! او مرا تحذير مي دهد كه نكند او را #لوس كنم!
من مي گويم كه تا هفت سالگي، فرزند پادشاه خانواده است و تا وقتي فرق بين خوب و بد را نمي فهمد، امر و نهي فقط تربيت او را در زماني كه مميز مي شود دشوار مي كند! از او مي پرسم اينكه مثلا او نبايد سر كابينت برود حقيقتا چه حسن و قبح اخلاقي دارد جز اينكه فقط من به دليل مثلا خستگي تحمل رتق و فتق تبعات آن را ندارم. او آن كه طور كه از وجناتش مردانه اش پيداست، گويي با شبهه سهمگيني در باورهاي چند ده ساله اش مواجه شده باشد، آب دهانش را قورت مي دهد، تابي به سبيلي كه هميشه داشتن يكي مانند آن آرزويم بوده است مي اندازد و مي گويد بچه كه لوس شود ديگر در خانه دوست و آشنا هم نمي شود جلويش را گرفت! حرف او را تاييد مي كنم و ضمن تشكر از او ترجيح مي دهم بقيه مكالمه و توضيحات خود را در سكوت و بدون كلمات پيش ببرم!
يادم مي آيد كه هر بايد و نبايد اضافي، فرصت يك بايد و نبايد صحيح آتي را از ما مي گيرد! يادم مي آيد كه امر و نهي از حدي كه بگذرد ديگر كاركرد خود را از دست مي دهد و فرزند نمي تواند بين اصيل و سليقه اي آن تفاوت قائل شود و اين مي شود همان ترس ما از مجهز شدن آنها به اختيارشان و …
رشته افكارم را پاره مي كنم و با خود مي گويم ((شب دراز است)) و از پله هاي منبر پايين مي آيم و سعي مي كنم متواضعانه اجراي دانسته هايم را دنبال كنم و كسي را به هيچ دليل ملامت نكنم …
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید