۴۴ سالگی را با حال عجیبی آغاز می‌کنم. دیروز حتی سرنیفتادم تا مانند حداقل این بیست و چند سال اخیر

آیین می‌گوید: «می‌دانی کار با اره‌برقی کی سخت می‌شود!؟» قبل از اینکه من زمانی پیدا کنم که پاسخ بدهم با تبسم

خیلی گشتم که عکسی پیدا کنم که منعکس‌کننده‌ی بیشترین حال تو در آخرین سال تک رقمی زنگیت باشد. تقریبا یک

وقتی در بازی روپولی، مافیا و ریسک بور می‌زنیم و تاس می‌ریزیم چیزی که به دست می‌آید فقط نقطه‌ی شروعه

روح جنسیت ندارد. جنسیت عوارض جسم است که موقتا بر بدن وارد شده است! از سویی در نر و ماده

عمقی که در این دو سه سال از سرگذراندم را تماما مدیون توام مربی! چه روزی‌ای داشتم خصوصا این سه

آیین می‌گه «ترجیح میدم گل‌به‌خودی بزنم!» این شاید یک عبارت کوتاه از سر احساس تلقی بشه اما در خودش این

چند روز پیش یا چند هفته پیش بود که به مامان زنگ زدم و گفتم شما چه کردید که دل من به امام

پریشب آمین، آیین رو برای آب آوردن براش بیدار کرده و داداشی این ماموریت را علی رغم خواب سنگین معمولی که داره با

مدرسه ابداعی بسیار نو برای پرورش نیروی کار در صنایع فعلی است که هیچ شباهتی به آینده ندارد اما به گفته‌‌ گوپنیک در

آخرین یادداشت ها