یکی از روزهای ترسناک بابایی

59 بازدید
به این یادداشت امتیاز دهید

یادداشت‌های مرتبط

چهل‌وچهار سالگیت مبارک!

خلاصه کتاب نمی‌گذارم کسی اعصابم را بهم بریزد!

جهانی را تصور کن که همه درش وسواسی هستند!

امروز همان روزی است که از هفت سال پیش نگران آمدنش بودم. فرستادن تو به مدرسه و سپردن تو به ایگوی جهان. ما هرچه بلد بودیم و توانستیم صفر تا پنج سال تو به کار بستیم تا تو را دست‌نخورده و بکر نگه داریم. از پنج سالگی بود که یوتیوب مداخله در تربیت تو را آغاز کرد و از امسال معلمان! من همیشه به تو گفتم و اطمینان داده‌ام که نظرات هیچکس حتی من که خیلی بیش از اندازه قبولم داری لزوما درست و فصل‌الخطاب نیست و می‌شود آن را همیشه نقد کرد و به دیده تردید نگریست! در خصوص تاثیر و دست‌کاری تبلیغات و روابط عمومی توضیح و تذکر دادم چیزی که خودم نیز به هیچ‌وجه از آن مصون نیستم!
ما برای انتخاب مدرسه همه تلاشمان را کردیم و از این به بعد باید توکل کنیم!
تو را به دست کسی می‌سپارم که همیشه مراقب ما بوده و هست. حتی این هم که من با تمام وجود به آن یقین دارم باور من است!

پی‌نوشت: لعنت به چیزهایی که موجب می‌شوند عزیزانمان مجبور به مهاجرت شوند. از قضا یکی از همکلاسی‌های آیین دانیال نام داشت و آیین را یاد دانیال انداخت رو حال او را برای دقایقی خراب کرد

یادداشت‌های جدید را از دست ندهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت‌های مرتبط

میلاد ۴۴ام – ارزشش را داشت؟

کارگاه آموزشی ۶ ساعته مدیریت کمپین از طراحی تا ارزیابی (رایگان)

چهل‌وچهار سالگیت مبارک!