یادداشتها
تجربیات من با برخی از نادانشجویان!
کلافه شدم!
نه اينکه بر سر دو راهي مونده باشم!
نه اينکه از قضاوت دیگران هراسي داشته باشم!
کلافه شدم!
نه از اس ام اس ها و ايميل ها!
واقعا کلافه شدم!
نه اينکه از تلاشهايي که کرده باشم پشيمون شده باشم! يا از قاطعيت که به درخواستهاي عجيب و غريب دانشجويان محترم دارند کوتاه آمده باشم! خوب يادمه در اولين روز کلاس ها معمولا اولين چيزي که مي گم تئوري کودک درون اريک برن و مشکلات ارتباطي در تداخل ارتباطي کودک، بالغ و والده! اما در قريب به اتفاق موارد من پيام رو از شخصيت بالغم مي فرستم و گيرنده هاي پيام که احتمالا ديگر کودک نيستند از شخصيت کودک!
حکايتم داستان راننده اي که به هر دليل – عشق يا حماقت! – انتخاب کرده يه اتوبوس رو ببره به مقصدي!
مسافرهاي اتوبوس کنکور دادن تا سوار اتوبوس بشن!
و احتمالا پس از تقبل کلي سختي واجد شرايط سوار شدن اتوبوس شدن!
خيلي هاشون کلي پول هم دارن مي دن که سوار اتوبوس بشن!
اما گويا اين مسافران محترم به هر دليل نتونستن تفاوت مقصد و مقصود رو از اين سواري بفهمن! با قطعيت مي گم اکثريتشون!
مسافرها کلي سختي مي کشن که سوار شن و از راننده مي خوان که يا وايسه يا چه مي دونم بهشون لطف کنه و انها رو از به مقصد رسوندن معاف کنه! يا به جايي که به مقصد برسونه تاييديه به مقصد رسيدنشون رو صادر کنه! يا چه مي دونم! يک چيز هچل هفت!
آنچنان در اين سفر در کنار اين همراهان – که به این توجیه که شاید مقصد سفر رو خوب درک نکردند، حداقل دو جلسه اول را صرف مفهوم سفر، کارايي، اثربخشي، چشم انداز و مفاهيمي از اين دست مي کنم – احساس تنهايي مي کنم که گاهي مي زنم کنار و در آينه به آنها که گويا از اين همسفري، هممقصدي را دنبال نمي کنم و درگیر همه چیز هستند جز سفر، نگاه مي کنم و از خود مي پرسم که چرا بايد آنها را مجبور به سفر بکنم!؟ و آيا من براي پذيرش اين مسئوليت به اندازه کافي توان انتقال و تشریح مطلب و يا قاطعيت تصميم گيري را نداشته ام؟
در هر ترم معمولا يکي دو نفر مشکلاتي را دارند که من نيز حتي المقدور به شرط اينکه امکانش باشه تمام تلاش خود را براي کمک به حل مشکل اونها کرده ام، اگر چه کوچکترين مسئوليت در اين قبال نداشته ام و از انجام ندادنش هم هيچگاه معذب نشدم! اما اين ترم گويا راننده ديگري نمرات واقعي اين مسافران گمگشته را در حد۴ و ۵ داده است و حدود ۱۰-۱۵ نفر از اين دوستان به مشکل خورده اند و من شده ام منجی یک سال زندگی بعض ها شان، مشروط و اخراج شدن بعضی دیگرشان، مستجاب کننده دعاهای عده دیگرشان و …!!!!
خوب يادم هست ۱۰ سال پيش اگر کسي نسخه اي به ما نشان مي داد که مثلا استطاعت خريد اين داروها را ندارم و يا اينکه از فلان شهر آمده ام و پول برگشت به شهرم را ندارم قريب به اتفاق مورد درخواست قرار گرفته شده گان! (چقدر فارسي براي مفاهيم فاعل و مفعول ضعيفه!) باور مي کردند و کمک مي کردند!
اما امروز آدمها مار خورده و افعي شده کمتر بازي مي خوردند!!!! بله! متاسفانه اين درخواستهاي که ممکن است بعضي از آنها نيز واقعي باشد ديگر شده است بازي! مقصر اين تاويل و يا شايد تحريف کيست!؟ اگر کسي از اين درخواست کنندگان به واسطه عدم قابل تشخيص بودن سره از ناسره دچار مشکل جدي شود مقصر کيست!؟ آنهايي که اين روش را کرده اند نان داني! مخاطبانی که خيلي زبل يا شايد سخت شده اند! دولت! مسئولين!! و يا کدام بخت برگشته ديگر غير از من و تو!! نمي دانم!
وقتی داشتم شعبه سیستان را می بستم نیز به تفاریق با این مشکل مواجه شده بودم. از یک سو پرسنلی داشتیم که دیدگاه دولتی به یک سازمان خصوصی داشتن – دیدگاه والد – کودک طور – و با پیش فرضهای فرهنگی، تو را مسبب به تعبیری از نان افتادن خود می دانستند و اصلا به ضعف ها و سو مدیریتهای خود اعتنایی نداشتند و انتظار داشتند سهامداران که تا همانجا نیز صدها میلیون تومان متقبل زیان شده بودند آنها را هیچ وقت از شیر نگیرند و آنها نیز بیایند و بروند و در پایان ماه مستمری خود را داشته باشند، فارغ از هرگونه مسئولیت پذیری و یا هر رفتار بالغانه دیگر!
در سفر قبلي که به طالقان داشتيم، بلد ما که سعي مي کرد ترس من از سگ رو کم کنه به کسي که دلش به حال اين موجودات مي سوخت – و معتقد بود که در اين سرما احتمالا به مشکل مي خوردند – مي گفت اين دلسوزي شما باعث مي شه اين موجودات ضعيف بار بيان و توان تطابق با طبيعت رو از دست بدند! و زودتر بمیرند!
اینجا و اکنون بر من مسجل شده است که شرایط زندگی و اتفاقات ما نقشی در سعادت و شقاوت ما ندارند! آنچه تعیین کننده است انتخابهای ماست! همین و بس! و الا در روز حساب هر کس می تواند استدلالی له یا علیه شقاوت خود یا سعادت دیگری اقامه کند که چه می دانم من به این دلیل اینگونه شدم یا آن گونه نشدم!
تصميمم را گرفته ام که بايد با قاطعيت رفتار کنم!
ما قرار است در زندگی و از جمله در کار و دانشگاه درس زندگي بگيريم! ياد بگيريم که قرار نيست کسي- حتي پدر و مادر و نزديک ترين افراد به ما – مسئوليت اشتباهات ما و يا حل مشکلات ما را به عهده بگيرند! – قبلا توضيح داده ام که در روانکاوي به اين عقده، عقده مادرخواهي (Mother Complex) گفته مي شه! – و پس از اين به اصطلاح استفراغ رواني! مصمم شدم که بايد محکم بر سر مواضعم بايستم تا هم خودم و هم همسفرانم بياموزيم که وقتي وارد نظام (سيستم) ي مي شويم، پذيرش حدود و ثغور از مقدمات بلوغ است! البته يک پيشنهاد ديگر براي ملحوظ نمودن موارد فورس ماژور که در هر شرايطي پيش آمدن آنها محتمل است لحاظ کردم و پذيرفتم در صورتيکه اين تعداد به ۳ نفر (10% کلاس) تقليل پيدا کنه در حد ممکن و قابل قبول به مدد آن جمعيت بپردازم.
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید