یادداشتها
سرشت سوزناک هستی
عجيب است! وقتي از شادي لبريز مي شوم، غم تمام قد مي ايستد و وقتي از زندگي سرشار مي شوم، مرگ …
سرشت سوزناك هستي (به قول انومامونو در کتاب درد جاودانگی) را هر روز كه مي گذرد و بيشتر و بهتر عاشق زندگي مي شوم، بيشتر و بهتر مي فهمم … با تولد، مرگ براي ما تقدير شده است، مانند سرسره وحشتناك پارك أبي كه وقتي در أن سر مي خوري راهي براي بازگشت نداري و حسي سرشار از هيجان و وحشت در ما فوران مي كند … ساده انگاري است كه خود را از لذت اين سر خوردن محروم كنيم! دير يا زود از أين سرخوردن ناگزيريم و چه خوش است حال أنهايي كه براي سر خوردن آگاهانه و داوطلبانه أماده مي شوند! و به قول مولا قبل از اينكه بميرند، بميرند! و يا به قول مسيح دوباره متولد مي شوند و شايد سوزناك تَر از مرگ از دست دادن عزيزان باشد و … همه أين رنجي كه با أدميزاده زاده مي شود به سان دست كوزه گر هنرمندي است كه از گل ما در چرخش اين دوران، كوزه شايسته اي مي سازد! او ما را براي شكستن نساخته است! هيهات! او بارها از مادر به مخلوقات خود مهربانتر است!
من عاشق زندگي ام! عاشق همه اين ثانيه هام كه مثل پله هاي سرسره مرا به أن لحظه ناب نزديك مي كند! نه أين كه براي لحظه پاياني كه كارم در كارگاه هستي به پايان مي رسد دلهره ندارم! چيزي شبيه امتحان هفتگي رياضي دوم راهنمايي! كه با همه آمادگي، دلهره مي كشيدم و هميشه باران مي آمد! همين و يا مرگ مامان شده نماد سلف براي زمانهايي كه مي خواهد پيام اضطرابي مخابره كند! اما هميشه فارغ شدن از دنياي رحم پيش چشمم هست و اگر فاصله كيفي جهان تا عقبي فقط به اندازه رحم تا جهان باشد براي اين زايمان بي صبرانه لحظه شماري مي كنم!
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید