یادداشتها
شادباش لعنتی
شادباش لعنتی!
ين روزها احساس جبري عجيب تمام وجودم و فرا گرفته!
هرچه بيشتر پيش مي روم بيشتر به يقين ميرسم که بشر از ابتدا تا امروز و احتمالا تا پايان حياتش بر روي زمين تمام لحظات عمرش را غريزي صرف دو متغير مستقل کرده، ميکند و خواهد نمود:
۱- امنيت طلبي!
۲- تاييد طلبي!
باورش سخته! اما عده قليلي تونستن از اين دو بند بسيار قوي نجات پيدا کنند!
شبيه (فيلم) ماتريکس، قهرمان يک لحظه به خودش مياد و به باطن واقعی هستی آگاه می شه و مي بينه دستاوردهاي فراواني داره اما نمي دونه چرا اونها رو بدست آورده و چرا براش تلاش کرده!
ديگران ما رو و ما ديگران رو با اين دو ابزار به بند مي کشند و مي کشيم! مهمترين و اولين اين ديگران والدين ما هستند! و مهمترين آنها مادرمان!
ما کارها و عقايدي (بخوانيد دليل و کيفيت تاييد و امنيت دهي) که مادر و پدرمان و خصوصا مادرمان دارند را حتي اگر با آنها مخالف باشيم مانند يک بيماري به ارث مي بريم و به ارث مي دهيم! داستان ساده است! از جایی تاریک اما امن! دوران جنيني امن ترين تجربه بشر است! محيط احتمالا آرام! خوراک هميشه آماده! گرم و احتمالا نرم! جنين به هيچ چيز احتياجي ندارد! اما کم کم بزرگ مي شود و مجبور به ترک اين محيط مي شود! اولين بحران و آشوب! گريه مي کند! به محض اينکه از آن مامن جدا مي شود حتي حاضر نيست از آن جاي تنگ دل بکند! مادر بلافاصله با شير دادن احساس امنيت را به او بر مي گرداند و سينه مادر جايگزين بند ناف او مي شود! دو سال هميشه خوراک با يک گريه کوچک قابل دسترس است و آغوشي به گرمي و لطافت آغوش يک فرشته اين حس را به او بر مي گرداند! هنوز مهمترين خواسته او امنيت است …
بحران بعدي نيز بحران شگرفي است! مادر مي خواهد او را از شير (بخوانيد خوراک هميشه در دسترس) بگيرد! معمولا از همين جا اولين فاصله کودک از مادر رخ مي دهد! (شايد بيشتر براي پسرها) کم کم مي تواند تمام آنچه که اين دو سال ضبط کرده است را از نو پخش کند! او به زبان اطرافيان سخن مي گويد! او نياز جديدي را تجربه مي کند! تاييد طلبي! او نياز دارد تنها بازیگران زندگیش او را تاييد کند! شايد پدر! به عنوان مهمترين الگوي آنيموسي در دسترس! او شعر مي خواند! بنا به ذائقه والدين احتمالا قرآن یا شاید لغات انگلیسی را تقلید می کند! لبخند مي زند! شيرين مي شود تا تاييد آنها را بگيرد! او ياد مي گيرد که بسياري از آنچه والدين او نمي پسندند را فراموش کند! ياد مي گيرد بچه خوب فلان کار را نمي کند / مي کند! او ياد مي گيرد کم کم نقاب بزند! او کم کم بزرگ مي شود! (بخوانيد شبيه بقيه مي شود!) او ياد مي گيرد اگر درسش را بخواند مادر او را بيشتر دوست دارد! ياد مي گيرد اگر به حرفهاي مادر گوش دهد پدر او را بيشتر مي پسندد (بخوانيد تاييد مي کند!)
ساده انگاریست اگر گمان کند که بحرانهای او بعد از این بحران تمام شده است! او باید چشم انداز بحرانهای بزرگ و بزرگ تری باشد که قرار است به او در طی سفر قهرمانی و شکل گیری او کمک کنند! در هر مرحله او با غولی به بزرگی تمام امنیتش طرف می شود و …
کم کم به مهد کودک يا مدرسه مي رود! اينجا نيز بحران بعدي را تجربه مي کند! او مجبور است از خانه امني که براي او ساخته شده است ديگر مهاجرت کند! کم کم تاييد کنندگان زياد و زياد تر مي شوند! او ياد مي گيرد احساساتش را با دقت تر بيان کند! و شايد هم لازم نباشد هميشه احساساتش را بيان کند! او لح لح مي زند تا تاييد بگيرد! تاييد جامعه! تاييد خانواده! تاييد دوستان و همسالان! يادمان نرود که اين اتفاقات همزمان براي سايرين نيز دارد مي افتد! همه ياد مي گيرند که دگرباشي را کنار گذارده و بيشتر همرنگ جامعه بشوند! موضوع خيلي پيچيده تر از اين حرفهاست! آنيما و آنيموس کودک ديروز ديگر شکل گرفته و او حالا قالبهايي براي انديشيدن، الگوهايي براي رفتار کردن، شکلهايي براي جلب امنيت و تاييد يافته است! او به فراخور تجربيات اين چندساله ديدگاهي از دنيا و آدمها دنيا بدست آورده است! فارغ از شکل اين ديدگاهها، او تمام اين روزها را صرف تاييد طلبي و امنيت طلبي کرده! اگر آنقدر شجاع يا شايد جسور بوده باشد که در مقابل خواسته هاي والدين و جامعه خود ايستاده باشد نيز خلا بزرگي را تجربه مي کند! او نتوانسته تاييد مهمترينهاي زندگيش را داشته باشد! او يا افسرده مي شود و با همه دستاوردها براي اثبات مثلا مردانگيش به بدترين کارهاي ممکن دست مي زند و بيشتر و بيشتر طرد مي شود! يا به گونه اي که جامعه مي پسنديده و احتمالا پسند خودش نبوده درآمده! قاعده عجيبي است در هر سه حالت او شاد نيست! شايد نتواند خيلي باخودش صادق باشد ولي آنچه در شرايط اول و دوم او را مي خورد اين است که او احساس حقارت و عدم تاييد دارد! او در زمان برخورد با مشکلات پتو را به سرش مي کشد و مانند جنين پاهايش را در دلش جمع مي کند تا شايد به دوران آرامش و بي مسئوليتي بر گردد! او سرشار از خشم است اما شايد نداند چرا! مادرش تمام زندگيش را صرف شادي او کرده است اما او شاد نيست! چون احساس مي کند با شاد بودنش به مادرش خيانت کرده! از همين رو خشم اش به صورت فزاينده اي متراکم مي شود! وقتي مادر و کودک ديروز هم را مي بينند نمي دانند چرا اما از هم خشم دارند! يکي گمان مي کند به او که تمام داراييش، زيبايش، عمرش، خوابش و خوراکش را صرف او کرده است خيانت شده!! و گيرنده اين چيزهاي با ارزش قدر او را ندانسته و او امروز بستانکار همه اين ثروتهاي از دست رفته است! ديگري نيز احساس مي کند عرضه شاد بودن را ندارد! به بهترين مسافرتها نيز مي رود اما دلش ياد سختيهاي مادرست! کوفتش مي شود! خشمگين تر مي شود! مدام به خودش مي گويد: ((شاد باش لعنتي!)) مدام به مادرش مي گويد: ((شاد باش لعنتي!)) او منتظر است که شاد بودن را نيز با تاييد مهمترين شخص زندگيش بدست بياورد! تاييد و امنيتي که هيچگاه به صورت غريزي به کسي منتقل نشده است! او بزرگ و بالغ شده است! ديگر بايد خانه را ترک کند و یاد بگیرد خودش، خودش را تغذیه کند! باید یاد بگیرد مسئولیت یک زندگی راس راسکی! را بپذیرد!! چهارمين بحران زندگي! بحرانی که شاید هیچگاه از آن نیز رد نشود! او بايد کس ديگري را جايگزين مادر کند! (نويسنده يک پسر است و ناگزير از گرايش جنسيتي در متن است!) او عاشق مي شود! و با اين عشق امنيت خواهي را بر روي يک آنيماي ديگر مي افکند! شايد گمان مي کند قرار است با اين اتفاق او از يک برزخ به بهشت موعود صعود کند! او زندگي با شخص جديدي را تجربه مي کند! در محيطي جديد! مهمترین چیزی که کوهها آنها را پس زدند امروز به دوش نحیف او گذاشته می شود! اختیار!! او باید یک تنه بار زندگی را به دوش بکشد! او گاهی به خانه (قبلي) فرار می کند اما آنجا ديگر آن مامن قبلي نيست! مانند کارتنهایی که قهرمان داستان از دری وارد می شود ولی وقتی بر می گردد از آن در خبری نیست! او دچار بحران جدي امنیت مي شود! شايد ديگر براي بسياري از کارهايش مهمترين آنيماي اين روزهايش تاييدش نکند! از امنيت ديروز نيز خبري نيست! او پس مي زند! گاهی همه آنچه که از دست داده است را به معشوقه ای که همه آرامش زندگیش را بهم زده است فرافکنی کند! اما هر چه که هست عشق ديگر آن رنگ و لعاب هاليوودي را براي او ندارد! او کسي را در کنار خود مي بيند که ديگر قربان دست و پاي بلوريش نمي رود! گاهي بين تاييد اين و آن (بخوانيد مادر و همسر) گير مي افتد! گاهي پتو روي سر مي کشد! گاهي شانه خالي مي کند! گاهي طرف يکي را مي گيرد! او اکنون بين شادي سه نفر گير افتاده است! خشم سنگيني همه وجودش را در برگرفته است! بار سنگین مسئولیت روی دوشش مزید علت شده است! جلوي آينه که گاهی خود را می بیند! وقتي به انيماي امروز و يا آنيما ديروز مي انديشد! هي با سکوتي سهمگين مي گويد! ((شاد باش لعنتي!))
احتمالا سه دهه از زندگيش گذشته و او يا چيزي شده است که تاييد ها او را هدايت کرده اند تا امنيت که او در به در به جستجويش مي پرداخته را بيابد يا کسي شده که خودش مي خواسته و از عدم تاييد ها و عدم امنيت ها ناشاد است! او احتمالا دستاورد فراوان دارد اما شاد نيست! او در اين روزها احتمالا بحران بعدي را تجربه خواهد نمود! ورود عضوي جديد از خون و وجود او! کافيست داستان را از نو با فاعل مادر بخوانيد و پدر را نيز با نقشي کمرنگ تر به عنوان تاييد کننده دوم ترسيم کنيد! اگر بازيگر جديد داستان (کودک) پسر باشد ممکن است پدر او را شريک و حتي تصاحب کننده مهمترين آنيماي زندگيش شناسايي کند و او را مانند اسطوره ها قورت بدهد! (بخوانيد تحقير کند!!) تا نکند جايگاه پدرسالارانه او را بگيرد و اگر مادر نقش معمول اين روزهاي پدران (سالاري) را در زندگي به دوش کشيده باشد به شدت او را کنترل و تحديد مي کند (و البته نه تهديد)! ابزار آنها چيست؟! تاييد و امنيت!
اين تسلسل گاهي صدها سال طول مي کشد تا کسي مانند نرو در ماتريس، بيداري را تجربه کند و متوجه حقیقت و باطن داستان شود! اما تمام قربانيان اين سالهاي سال، احتمالا نتوانسته به معناي واقعي و با مدت مناسب شاد بودن را تجربه کنند! همه اينها و بيش از اينها را يونگ، عقده مادر نام گذاري کرده و معتقده که 99.9% ابنا بشر به اين عقده دچارند و از آن ناآگاه! و ندرتا کساني که آگاه شده اند نيز توان قطع اين بندناف از والدين و اطرافيان را دارند!
امروز بهتر درک مي کنم براي شاد کردن عزيزانم بايد شادی را در جایی در درون خود جستجو کنم! بايد شاديم تابع شادي کسي یا چیزی در بیرون نباشد! من امکان کنترل هیچکس و هیچ چیز را ندارم! تا دیگران را شاد کنم! اگر در این شاد کردن اجباری شکست بخورم که می خوردم من نيز شاد نیستم و در این تسلسل باطل ناشادمانی، انباشت خشم از يکديگر را تجربه می کنيم!
امروز بهتر می دانم که بايد فرا بگيرم که شادي من وقتي واقعا شادي است که دليل و فاعل و مفعول آن در جایی در درون من و در اختیار من باشد! اينجاست که تاييد ديگران نقش چنداني در کيفيت شادي من بازي نمي کند! من اگر براي شادي ديگران تلاش مي کنم از کسي طلبکار نيستم چون موتور متحرک اين شادي و سوخت آن در درون من نهفته است و از استغناي تاييد لذت مي برم! شادي من به شادي کسي وصل نيست! و عزيزانم از شادي من که مسري است و سينه به سينه منتقل مي شود احتمالا معناي شادي واقعي را حداقل خواهند ديد و به فراخور توان و اراده خود شايد بتواند اين فرايند رهايي از غم را تجربه کنند!
شاد باش لعنتي!
بي نياز از تاييد و عدم تاييد ديگران!
بي نياز از امنيت و عدم امنيت!
شاد بودن يعني چيزي باشي که فکر مي کني لايقشي بدون هيچ ترس و يا احساس گناه!
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید