یادداشتها
تجربه زيسته من با مفاهيم كليدي يونگ
به بهانه يونگ خواني در گروه همخواني كتاب
در همين نزديکي،
به همان سادگي که هيچ وقت به نظر نمي آيد،
پاسخ به سئوالات بنيادين تو از زندگي در دسترس است! (1)
باور به نشانه ها،
دقيقا در همان زماني که به آن نياز داري،
و درک رابطه ها (2)
به وضوحي که هرگونه انگ تصادف مقدور نباشد!
تدريجا تو را آماده درک معناي زندگي مي کند!
تو طبق معمول هميشه در راه بازگشت
وقتي که حتي همت هم باز شده است!
با صداي سهيل رضايي همراه هستي،
و نمي داني چرا کليد،
همان زماني که او از کسي که به زعم او آمادگي ندارد، درخواست ترک کلاس را مي کند،
يا معمولا همان زماني که بايد ماشين را خاموش کني،
مي خورد!
:((راه ارتباطي Self با خودآگاه از راه روياست! هر گاه رويايي مي بيني، صبح به Self با عملي پاسخ بده که پيام دريافت شد!))
چندان درگير نمي شوي،
و بعد از يک روز سخت و طولاني،
به خوابي مي روي که به ندرت ناخودآگاه دچارش شده اي!
به همان سبُکي که حرکت پرده ها بيدارت کند!
راننده تاکسي که روز قبل تو را براي ترخيص ماشين بخت برگشته ات برده،
– ماشيني که هنوز از خستگي تعميرگاه خلاص نشده ظرف دو ساعت جرثقيل سوار به پارکنيگ رفته –
با همان نقاب فرزانه اي که از حکايتهاي تفاوت مردم ژاپن (3) که افتخار 8 سال زندگي با آنها را داشته است
رو به تو مي کند و مي گويد اگر کارت پايان خدمتت (4) را نگاه کني دو گره شخصيتي ات را براي تو هويدا مي کند!!
تو که جا خورده اي کارتت را نگاه مي کني و بيشتر جا مي خوري!
روي برگه زئوس (5) و پشت برگه هفايسوس!!!!
از خواب بيداري مي شود!
شبيه خوابي که چند وقت پيش ديده بودي!
که ديوار اطاق خوابت برداشته شده بود!
تاثير چهار آمپولي که چند ساعت قبل زدي،
بر بدن کمتر قرص خورده تو، چيزي شبيه سرگيجه و تلوتلو را مستولي مي کند،
مثل رسم معمولي که وقتي از خواب بيداري مي شوي عمل مي کني،
سپس ناگهان با همان گيجي،
نگاهت به کتاب نارنجي مي افتد که چند ماه پيش به توصيه سهيل رضايي خريده اي و در صف انتظار نشانده ايش!
برش مي داري!
((جوجه اردک زشتِ درون به قويي زيبا تبديل خواهد شد!))
لبخند مي زني! و با همان تبسم مي گويي
: ((Self عزيز! پيام دريافت شد!))
مي روي که بخوابي! جوجه اردکهاي سعيده (خانم همسر) که هر حرکت جنبده اي را به غذا تعبير مي کنند صدايت مي کنند!
تو با لبخند برايشان آب مي آوري،
مي ريزي و آنها با چنان ولعي مي خورند که اگر دو هفته پيش بود دلت به حالشان مي سوخت،
و دوباره لبخند مي زني!: ((Self عزيز! پيام دريافت شد!))
صبح که کمتر از سه ساعت ديگر فرا مي رسد گيجي شب گذشته ات را از بين مي برد و تو در همين چهل و پنج دقيقه تا ماشين، ناخودآگاه مي گويي: ((Self عزيز! پيام دريافت شد!))
نايلون زباله روزنامه هاي زير جوجه اردکها
– که به همين زودي بزرگ شده اند و بويشان! که مي تواني بدون نياز به چشم هم بزرگ شدنشان را بفهمي!-
را بر مي داري و با نايلون زباله هاي خودت تجميع مي کني!
و باز مي گويي: ((Self عزيز! پيام دريافت شد!))
به طرف سطل زباله که مي روي ((سگ)) بزرگ، قهوي و مشکي و عجيب زيبايي را مي بيني!
و تويي که هميشه از مواجهه اي در حد قدم زدن به طرف سگهاي به مراتب کوچک تر نيز هراس داشتي!
به طرفش مي روي و او با تبختري به حرکتش ادامه مي دهد که گويي ميلي به آشغالهاي تو ندارد!
: ((Self عزيز! پيام دريافت شد!))
ماشين را
با همان ترسي که بعد از خرابيهاي اين خرداد تا امروز گرفتارش شدي
استارت مي کني!
و باز بين بستن کمربند يا قراردادن پنل ضبط براي ادامه شنيدن جلسه ديروز مخير مي ماني!
و او ادامه مي دهد اصلا تفاوت نمي کند تو چگونه به دنيا آمده اي!
تصادفي بوده باشد يا برنامه ريزي شده، تفاوتي نمي کند!
تو در اين کهکشان بي پايان با تمام بي چيزي، مهره اي هستي که اگر کارت را دقيقا مطابق با آنچه که بايد انجام دهي انجام دهي شايد اول نشوي اما منحصر به فرد مي شوي! و اين همان سفر به فرديت است که يونگ مي گويد …
ولي گويي ديگر چيزي نمي شنوي!
و از همراهي Self عزيزت لذت مي بري!
و يادت مي آيد که به سعيده ديشب بود که مي گفتي: (( من دقيقا نمي توانم به تو بگويم که چگونه مي توان از ((بودن)) با Self ات، بدون هيچ تلاشي براي ((شدن)) يا ((داشتن)) لذت ببري! اما مي دانم که اگر اين معما! را بپذيري راهي منحصرا براي خودت کشف خواهي کرد!))
و اينجاست که عميقا معنا و مرز جبر و اختيار
– که بعد از پاسخ به ايوب يونگ بيشتر درگيرش شدي! –
را بهتر درك مي كني! تو دقيقا هماني هستي كه تلاش كردي نباشي! هر دو وجه تو از نفخه باري ساخته شده است و فقط با پذيرش هر دو وجه با هم است كه مي شود …
هر چه مي نويسي ولع سيري ناپذير جوجه اردکهاي سعيده را به خاطر مي آوري!
کندن انگشتانت که مشغول عشقبازي با دکمه هاي کيبورد اند ديگر ساده نيست!
نمي داني در اختيار Selfات قرار گرفته اند
يا مثل برداشت نه چندان غلط ديگران به استعمار Ego درآمده اند،
مي بيني مي تواني ده ها همزماني در چند ساعت قبل و بعد اين رويا، مرتبط با آن را از اين هم آغوشي به دنيا آوري!
از داستان پسر هرزه عارفي که حاج آقا تعريف مي کرد که به عاق او عقيم شده بود و تو معتقد بودي که آن عارف با همه بزرگي بخش زيست و حل نشده اش را به پسرش هديه داده! و يا …. و يا …
و شايد تکمله اي که با همه دانش آموزيت مي خواهي به جمله او اضافه کني!
Self با تو سخن مي گويد!
در حالتي که از هر پارازيتي که مانع دريافت پيام شود خلاص شده باشي
و اين حالت به طور معمول در رويا فراهم مي آيد!
با قدرت جادويي که دارد!
با قدرتي که معناي ((ختميت رسالت)) را نيز تفسير مي کند
اما وقتي که به حرفهاي مهمش گوش نمي دهي!
با همان قدرت خارق العاده اش!
براي تو نشانه اي که از آن گريزي نداري فراهم مي آورد، (7)
مريضي، بيکاري، طلاق، ورشکستگي
و دقيقا همان چيزي که از آن مي ترسيدي و سالها براي ملاقات نکردن با آن تقلا کرده اي
که مجبور مي شوي چند ماه خانه نشين شوي،
افسردگي که ديگر از هيچ چيز و هيچ کس لذت نمي بري،
داغي که تنها و نزديک ترين کسي که در تنهايي به او پناه مي بردي را از تو مي گيرد!
و هزاران نشانه اي که از کنار آن غافل مي گذري و ((حادث)) ي که با همه تسليم و رضاي تصنعي که ساختي روزي سر بزنگاه تو را خواهد دزديد!
در همين نزديکي،
به همان سادگي که هيچ وقت به نظر نمي آيد،
حقيقت در دسترس است! (۱)
باور به نشانه ها،
در همان زماني که به آن نياز داري،
و درک رابطه ها (۲)
به وضوحي که هرگونه انگ تصادف مقدور نيست!
تدريجا تو را آماده درک معناي زندگي مي کند!
و تو باور مي کني که:
((هر چه لازم داري را داري و هر چه داري را لازم داري!))
کلمات کلیدی
یادداشتهای جدید را از دست ندهید
نظر بدهید