
همه ما یک رشته روابط متقابل با دیگران، خصوصا نزدیکانمان داریم که سه ویژگی مشترک دارند:
١- تکراری هستند و ما می توانیم انتهای أن را پیش بینی کنیم!
٢- در آن سرزنش و تحقیر مبادله میشود!
٣- در انتهای آن احساس بدی برای طرفین رابطه باقی میماند!
اینها را بازیهای روانی نامیدهاند و اگرچه هیچگاه احساس خوبی در هیچکس ایجاد نمیکند اما تقریبا قریب به اتفاق رفتارها و تعاملات ما را شامل میشود! اما سووال اساسی این است که چرا ما این نوع کارها را با وجود اینکه ناراحت کننده و آزار دهنده است انجام میدهیم!؟
ما این کارها را به این دلیل انجام می دهیم که پیش نویس زندگی -که عبارت است از تصمیمات نوعا ناخودآگاه کودک ٠تا ۴ ساله برای بهترین روش بقا که من ترجیح می دهم آن را تئوری شخصی بنامم- تقویت و فارغ از برنده، بازنده یا غیر برنده بودن آن سرانجام ما را به پیش نویسمان نزدیکتر و نزدیکتر سازد!
ما معمولا واقعیت را در چهارچوب داوری خود تعبیر و تفسیر می کنیم تا تئوریهایمان را توجیه کنیم!
راه حل رهایی از این پیش نویسها دست کم در نوشتن ساده به نظر می رسد: ((یکبار! پس از این بازیهای روانی، به این بیاندیشیم که این رفتارهای ناخودآگاه از کدام تئوری نانوشته ما نشأت میگیرد و أیا این تئوری جدای از تفکرات افراطی و تعمیمی کودکی صحت دارد؟))
چند روز پیش دوستی مانند رسولانی که باری به حکم پدیده شگفت انگیز همزمانی برای پاسخ به سووالی پر رنگ به سوی من نازل می کند از داستانی از زندگی اش پرده برداشت که متحیر ماندم!
او داستان زندگی برادری أرس – هفایسوس (بامعرفت، رفیق باز اما با احساس طردشدگی) را از تولد تا خودکشی برایم تعریف کرد که به روشنی پاسخ سئوال خود را در آن یافتم!
به زعم من او در کودکی پیش نویس زندگی اش را اینگونه نوشته بود:((من اشکالی دارم و مردم مرا طرد می کنند. پایان زندگی من، مرگی اندوهبار در تنهایی خواهد بود!)) این پیش نویس در زندگی بزرگسالی او که تا سی و اندی بیشتر طول نکشید با طرد شدنهای مداوم خصوصا از ناحیه پدر و مادر بارها و بارها تایید و تثبیت شد! از علی رغم میل باطنی پدر بارها جبهه رفتن و زخمی شدن و … تا ازدواج کردن و نرفتن پدر نه به مراسم خواستگاری و عروسی و دو بار بچه دار شدن و … تا فینال داستان که خودکشی با سم و باور نکردن مادر و حتی به بیمارستان نرفتن! تئوری او به واقعیت می بندد مرگی اندوهبار که پیش نویس زندگی او بود به واقعیت می پیوندد!!
این داستان واقعی از بسیاری از احساس مبهم و پیچیده دور و اطرافم پرده برداشت و این دانسته ها را به حق الیقین مبدل ساخت …
کودکی که با ورود کودک جدید دیگر همه توجهات را از دست رفته می بیند نمیتواند تفاوت بین اینکه: ((من میخواهم کودک جدید را بکشم)) با اینکه: ((من کودک جدید را کشته ام)) را درک کند و ممکن است تا ابد حس مبهم احساس گناه به عنوان یک جنایتکار را همیشه با خود حمل کند و نداند چرا!؟
یا رییسی که وقتی ما را تایید نمیکند ناخودآگاه ما را به دوران کودکی وقتی پدر ما را تایید نمی کرد و ما آن را مترادف طردشدگی و از بین رفتن میدانستیم پرت میکند و ما تا حد انفجار عصبانی می شویم و هزاران اتفاق به قول فرویدی ها انتقالی دیگر و هزاران بازی روانی که می شود با کمی خودأگاهی أنها را بر آفتاب افکند!
می توان تا ابد از قضاوت یا شماتت دیگران دست بر نداشت و رنج برد و یا می توان انتخاب کرد و از سطح نشان عمیق تر رفت و نمادها را کشف کرد! آنکه امروز ما را زجر میدهد، عصبانی میکند، میآزارد فقط یک نشان است و باید دید او نماد چه چیز آزار دهنده مثل عدم اطمینان، عدم تایید یا چه چیز دیگری است …
ثبت ديدگاه