من در ۲۷ سالگی مامان ماندم! اولین باری که توجهم به سن مامان جلب شد همین سن بود. مامان برای

چند روز پیش یا چند هفته پیش بود که به مامان زنگ زدم و گفتم شما چه کردید که دل من به امام

من ضرر کردم و تو معتمد بازاری! بار ما را نخریدند! تو برمی‌داری!؟

هر زمانی در دیارم حس غربت میکنم میروم مشهد سه روزی استراحت میکنم ای علی موسی الرضا.ع.هر دفعه میایم حرم

امشب وارد ۴۱ سالگی می‌شوم. یعنی فردا می‌شود ۴۱ سال و ۰ ماه و ۰ روز! (امیدوارم به مناغشه‌ی همیشگی محاسبه

میگن وقتی ناخودآگاه می‌خواهد اضطراب تو را کاهش بدهد تو را با نهایت ترست مواجه می‌کند! آیینم دیشب تلخترین و سهمگین‌ترین کابوس تمام زندگیم

اثاث‌کشی همیشه مرا به یاد مرگ می‌اندازد. رفتن به جایی بهتر. مکان‌ها برای من همیشه هویت دارند و خاطراتم را

در یک تقسیم بندی متعارف با قدمتی بیش از دویست سال، چیزها به دو گروه واقعیتها (Phenomenon) و حقایق (Noumenon)

پیام دریافت می شود! به روشنی و متعجب کننده تر از آنکه فکرش را کنم! تو همیشه برای مستفیض کردن

سی و سه‌ساله شدم! سالی که گذشت جهشی در نگاه و تحلیلم به أفاق و أنفس گشوده شد، أنچه در

آخرین یادداشت ها