می‌دونی شبیه چیه؟ شبیه این که … . نمی‌دونم یا بهتره بگم نمی‌تونم متمرکز بشم. این سه ساعت قطعا یکی از سخت‌ترین سه ساعتهای عمرم خواهد بود. هرچقدر تلاش کردم نگرانیم را پشت ماسک و لبخندهای جعلی بپوشانم چشمانم نتوانسته دروغ بگوید. تو را به دست خدا می‌سپارم و التماس می‌کنم که مراهیچ‌وقت با تو امتحان نکند پسرکم.

آیین‌‌ را که مشغول ور رفتن با مداد انسولین من است تحذیر می‌دهم. گویی زبانم مثل خیلی از وقت‌ها از

عکس فوق مربوط به مرسده بارچا همسر و منبع الهام گابریل گارسیا مارکز است که چند روز پیش در ۸۷سالگی درگذشت. مرسده نیم

ماجرای جالب این عکس را دیروز مامان تعریف کرد. اینجا امیرِ تازه به دنیا آمده گویا در حال گریه بوده و گویا من در عالم کودکانه‌ی خود، معشوقه‌امپستونک رو با او به اشتراک گذاشتم! من بچه‌ی اول خانواده‌ام و سعیده بچه غیراول خانواده. نگاه من و سعیده به موضوع برادر و خواهر احتمالی آیین برایهمین خیلی فرق می‌کنه. امیر عزیزم تولدت مبارک. من هیچ وقت فکر نکردم اومدن تو باعث شده سهم کیک من کم بشه. دوستت دارم و بمانی برای من. سی‌وهشت سالگی سن خیلی مهمه و امیدوارم برای تو اتفاقاتی که باید بیفته.

اثاث‌کشی همیشه مرا به یاد مرگ می‌اندازد. رفتن به جایی بهتر. مکان‌ها برای من همیشه هویت دارند و خاطراتم را

دیشب که مثل ابر باران می گریستی یاد شش سالگی ام افتادم. در آن روز سخت که قرار بود بعد

همه کار دنیا حساب و کتاب دارد! وقتی فرزنددار شدن تقدیر می شود گویی هسمفر با نوزاد، همه این سفر حیرت انگیز را دوباره، اما

همه موجودات روزی به دنیا می أیند و روزی از أن می روند! اما از میان همه شان، فقط إنسان

قدیمی ترین رفیق من! باور می کنی؟ رفاقتمان سی و سه ساله شد! به همین زودی! از آن دیدار اول

در بیمارستان بستری شده بود. عمل دشواری در پیش رو داشت. و من مانند خیلی وقت ها که احساس ناتوانی

آخرین یادداشت ها