۴۴ سالگی را با حال عجیبی آغاز می‌کنم. دیروز حتی سرنیفتادم تا مانند حداقل این بیست و چند سال اخیر

بابایی سفر قهرمانی رو خیلی زود آغاز کردی! اگرچه به دقیقه نرسید از زمانی که نبودنت را فهمیدم تا وقتی که به

ریش سپیدم در این سلفی توجهم را جلب کرد. پرگشودم به فروردین سال گذشته در همین جغرافیا و اضطراب‌هایی که

آیینم! در کنار ده‌ها چیزی که می‌شود از آنها شاکی بود و همیشه هستند، چرا نباید از هزاران چیزی که هست و

قبل از اینکه فریب خرگوش (ایگو) را بخوری و به توهم شیر درون چاه حمله کنی و از میان بروی کمی درنگ کن! شاید

یا چگونه عقل‌مان از کار نیفتد و کلاه سرمان نرود!! با نگاهی به کتاب: ((برندها چگونه ما را شستشوی مغزی می

گوساله اگر می‌دانست که در پس‌پشت سفره کریمانه و رایگان یونجه و آینده گاو شدن چه انتظار او را می‌کشد اینقدر در خوردن

دیروز که به شکر خدا فرصتی شد که به دنبال آیین بروم و او را غافلگیر کنم ناکام ماندم! عزیزی

آیین پسر هشت ساله‌ام، برای چندمین بار برای خودش شرکت زده است! می‌توان گفت او مبدع ایده شرکت در مدرسه است. او تقریبا از

پسر (آمین) شیر را با خنده مستانه‌ روی میز می‌ریزد و در پیش چشم مات و مبهوت من، شبیه بدمن اول

آخرین یادداشت ها