بعضی تصاویر ما را پرت می‌کنند به سال‌های دور! همان نوستالژی! یاد کسانی که زمانی وجودشان را در کنارمان داشتیم و

آیین جان! پسرکم! همه‌ی آخرین‌ها به یاد ما نمی‌ماند! خیلی فکر کردم آخرین شبی که خانه‌ی بابا جون – مامان جون به عنوان پسر آنها

کسی مرده که کسی یادش نمیکنه! من به این ایده‌ی انیمیشن کوکو با تمام وجود باور دارم. در این ۳۶۵ روز، روزی

تولدت مبارک مامان خانم! دوست دارم. سایه‌ات بر سر من و ما مستدام! ایکاش بالاخره از مادر بودن مرخصی می‌گرفتی

وقتتان را برای خواندن و فهمیدن این یادداشت نیمه‌شبانگاهی صرف نکنید! چیزی از آن سر در نخواهید آورد! اسکرول کنید

جای یه چنتا مسافر قدیمی پیش ما خالی … این بخش ترانه‌ی یه «شب طولانی» علی‌مولایی رو دیشب به جور دیگه درک

مامان بزرگ هم رفت! هنوز چهلم مامانی رد نشده! مامان بزرگ از جنس آدمهای واقعی بود. همینی که هست. صریح و شفاف. تکلیف آدم با او معلوم بود. آدمهای واقعی دوست داشتنی هستند به خاطر شجاعتشان. به خاطر اینکه خودشان را با کسی تنظیم نمی‌کنند. هیچ وقت ضجه‌‌ها و عزاداری او در فوتعمومحمد را فراموش نمی‌کنم. او که ضجه می‌زد و به اصطلاح قزوینی ها ببم‌جان ببم جان می‌کرد از عمر طولانی می‌ترسیدم. عمر طولانی با داغ‌های یکیپس از دیگری خیلی ترسناک است.  مامان بزرگ بر خلاف مامانی خیلی مواظب بود. او کهن‌الگوی مراقبت از خویش بود. قرصهایش را با فاصله یک ساعتبا لیوان کامل آب می‌خورد. در خانه حداقل یک ساعت پیاده‌روی می‌کرد و خلاصه هواسش به همه چیز بود. او قیمت همه چیز را می‌دانست. او اسوه‌ی زهد وکم مصرفی بود. می‌گفتند که آن زمانها که بابابزرگ که معمار بود و شش ماه کار می‌کرد و شش ماه سر را خانه‌نشین بود سیگارهایش را برایش پس‌اندازمی‌کرد. مامانی و مامان بزرگ دو کهن الگوی بسیار متفاوت و در یک نقطه مهم مشترک بودند. یک‌شان نماد یاکریم و بی‌خیال و دیگری نماد گنجشک ومضطرب اما هر دو واقعی و بدون تظاهر. شاید فایده پیری این باشد که می‌فهمیم اگر عمری را صرف هماهنگی با این و آن کردیم اشتباه کردیم. بابایی رادر هشت سالگی از دست دادم و آن زمان حفره‌ای در قلب کوچکم ماند. بابابزرگ را در بیست و پنج سالگی و مامانی و مامان‌بزرگ را در سی‌ونه‌سالگی. مندیگر در دو نسل قبل خود کسی را ندارم و این مرا می‌ترساند نه از مردن که هر روز برای آن آماده‌ام.

آیین امروز دوباره فیلسوف شده بود. از تو قفسه‌ی کتابهای روانکاوی در یک همزمانی جالب کتاب نقشه‌ی راه پیرسون رو برداشته و ورق

آیین‌‌ را که مشغول ور رفتن با مداد انسولین من است تحذیر می‌دهم. گویی زبانم مثل خیلی از وقت‌ها از

ملکیان اصطلاحی دارد با عنوان حق‌گذار هستی. او این اصطلاح را با این عبارت تشریح می‌کند کسی که در زندگی

آخرین یادداشت ها