جلسه‌گروهی درمانی: یک مادر تمامِ طلبکار!

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
خیلی بد خیلی خوب
5,00 امتیاز از 3 رای
Loading...

یک مادر تمام بود!
یک دیمیتر به تمام معنا! با یک پدر غایب! و همچنین یک شوهر غایب!
پسر ۲۸ ساله اش را به دندان گرفته بود! به قول خودش ورقه صحیح کرده بود تا پسرش را به کمال برساند! چه می دانم کلاس زبان آنچنانی، مدرسه اینچنینی و … . اما کلید تایید را هیچ وقت به پسرش و شاید تنها انیموس زندگیش نداده بود! چون گمان می کرد با این کلید و شاید بهتر بگویم قفل می تواند او را نزد خود نگه دارد. پسر نیز خیلی طبیعی و غریزی برای بدست آوردن تایید مهمترین آنیمای زندگیش تا دلتان بخواهد دستاور کسب کرده بود! اما خشمگین بود! آنقدر خشمگین که شاید اگر دست بیاید ظرفی بشکند و اگر از کنترل خارج شود دلی!
مادر تمام جوانیش را از پسر طلبکار بود! سهم کمی نیست! وقتی به آن فکر می کنم مثل بدهی ای است که تو هیچ وقت توان پرداختش را نداری! و لاجرم آن را انکار می کنی! انکار می کنی که بدهکاری و حتی اینکه او مادر بود! اینکه حتی مهر مادری را تجربه نکردی! و اینجاست که ناخودآگاه برای ایجاد تعادل میان بدهکاری و بستانکاری تو شروع به طغیان می کند! او شده بود کسی که مادرش همیشه از شدنش می ترسید! ترسها روزی به سراغ ما می آیند! پسر هرمس داستان ما شده بود کسی مانند عمویش! کسی که ناخودآگاهش زنان بیوه را جذب می کرد! و یویوهایی که هرمس ها با آنها زنان را بازی می دهند! آنقدر تایید نگرفته بود که اعتماد به نفسش از یک ضعف بزرگ در زندگی زیست نشده اش خبر می داد! مادر دیمیتر قصه مانند تمام مادران تمام وقت، پیر شده بود! شکسته شده بود! و از این قماری که کرده بود هیچ چیز بدست نیاورده بود! فلسفه زندگیش شده بود مادری! شغل تمام وقتی که هیچ مرخصی ندارد! شغلی که دنبال کوچکترین بهانه می گردد تا غصه بخورد! و پسری که به واسط آن دِین سنگین چاره ای جز اثبات ناموفقیت مادر نداشت! مادر موفقیت های پسر را به واسطه کنترل ناپذیری و طغیانی که خود ناخواسته در او ایجاد کرده بود انکار می کرد و پسر تمام جوانی مادری که صرف پسر، به عنوان فلسفه زندگی مادر، شده بود.
مقدمه طولانی شد!
امروز به خوبی دریافته ام که کسی که فلسفه زندگیش چیزی می‌شود که موفقیتش تابع نظر دیگران است به زعم من از پیش بازنده است. ظالمانه است، اما مادری که مادری می کند که روزی ثمرات تلاشهایش را درو کند! شاغلی که خود را با شغلش یکی می گیرد و فلسفه زندگی اش می شود کار! همسری که خود را با نقش همسری اش اشتباه می گیرد و تمام فلسفه زندگیش می شود همسر و زندگی زناشویی اش! رییسی که خودش را با صندلی اش اشتباه می گیرد و تمام معنای زندگیش می شود قدرتش! هنرمندی که خودش را با هنرش اشتباه می گیرد و همه فلسفه زندگیش می شود هنرش! خوشگذرانی که همه فلسفه زندگیش می شود عشق و حال و … . آدم موفقی که همه فلسفه زندگیش می شود موفقیت ها و دستاوردهایش. آن زیبایی که همه فلسفه زندگی اش می شود زیبایی و چشم نوازی. چشم بسته می گویم آن مادر (دیمیتر)، به زودی می فهمد که فرزندپروری تنها یک دوره و یک بخش از سفر زندگی است (یا فرزندش می شود بلای جانش یا خدای ناکرده او را از دست می دهد). آن شاغل (آپولو، آتنا یا آرتیمیس) به زودی می فهمد که شغل تنها بخشی از زندگی است! حتی اگر بخش مهمی باشد! او یا به سادگی تمام دستاوردهایش را یک جا به باد می دهد یا بی خود و بی جهت این فلسفه زندگی را می بازد. آن همسر (حرا) به زودی با خیانت یا توهم خیانتی رو به رو می شود که تمام زندگیش دست خوش تزلزل و بی معنایی می شود. قدرت آن رییس (زئوس)، زیبایی آن زیبا (آفرودیت)، هنر آن هنرمند (هفایسوس)، شادمانی آن خوشگذران (دیونوسوس) به زودی از بین خواهد رفت. امروز برای من مسجل شده است که این فروپاشی ها جز سنتهای باری است که به صراحت آن ها را تحویل ناپذیر خطاب کرده است. در همه این فلسفه ها یک حلقه مفقوده وجود دارد! آنقدر این حلقه مفقود روشن است که شاید خوانند حتی متوجه فقدان آن نشده باشد! در همه این حلقه ها من (هستیا) مفقود شده است! همه این شخصیت‌ها کارهایی را می کنند به دلایلی که در آن دلایل اصالت وجود ندارد! اصالت کاملا به دلیل نبودن من مفقوده ای است که پر رنگ ترین معنا را به زندگی می دهد و با این شناخت ارباب حلقه در ادامه یافت می شود. من عرف نفسه، فقد عرفه رب! در همه این حالات اغوای ابلیس به خوبی کارگر می افتد! اینجا و اکنون این احیانا حقیقا بر من مکشوفه شده است که هر آزادگی دقیقا در فراسوی این نقشهاست که ما انسانهای معمولی، به سادگی آن را با فلسفه و معنای زندگیمان یکی می گیریم، معنایی که وقتی از زندگیمان مفقود می شود دلیلی برای ادامه زندگی نمی یابیم و این همان بزرگترین ترسهایمان است که آن روز به سر وقت مان آمده است، تا بی رنگ کند رنگ پوچی که به زندگی مان زدیم …
یکی دو روز بعد در آسایشی انگشتانم روی کی برد این کلمات را رقم زد:
گاهی که دلم یک ساعت مرخصی می خواهد به یاد همه سی و چند سال شغلی می افتم که وجدانت مادری به تو اجازه مرخصی گرفتن را نداده!
خسته نباشی مادر!
خستگی ناپذیرترین قهرمان زندگی من …

کلمات کلیدی