بابا قهرمان بزرگ زندگي من!

337 بازدید
به این یادداشت امتیاز دهید

یادداشت‌های مرتبط

چهل‌وچهار سالگیت مبارک!

خلاصه کتاب نمی‌گذارم کسی اعصابم را بهم بریزد!

جهانی را تصور کن که همه درش وسواسی هستند!

بابا! قهرمان بزرگ زندگي من!

چقدر خوشحالم که به دنيا آمدي!
و چقدر خوشحالم که واسطه آمدنم به دنيا تو هستي!
ولي چقدر در مخاطب قرار دادن و روبرو شدن با تو احساس ضعف مي کنم!
حتي پس از اين سي و چند روز!! گذشته …
وقتي تو را مخاطب قرار مي دهم حتي مفاهيم و کلمات هم از ذهن ساختاريافته ام مي گريزند!
اين همه کلمه و مفاهيم قلمبه ثلمبه اي که در اين سي و چند سال!! از رشته ها و زمينه هاي گوناگون ياد گرفتم تا به کار ببرم و در عالم ناخودآگاه به خودم نشان بدهم که من بزرگترين قهرمان را زمين زدم!! نيز افاقه نمي کند!!
من در مواجهه با تو با آن اقتدار مردانه اي که داري هنوز کم مي آورم! (0)
اخيرا چيزي بسيار شفا دهنده کشف کرده ام!
– البته شبيه اين را در آن کليپ ((به نام پدر)) قبلا با تو در ميان گذاشته ام! –
من و تو، اولين و آخرين پدر و پسراني نيستيم که روزگاري مشکلاتي باهم داشته اند!!، مشکلاتي انقدر طبيعي که جز در جلسات شبه روانکاوي در آن سخن گفتن توضيح واضحات است!
آشنايي با اسطوره ها (۱) چقدر زخمهاي ناخواسته را شفا مي دهد،
– نمي دانم چرا آسمان يک دفعه تا اينقدر دچار تب و تاب شد و هي خود را به در و ديوار مي زند! –
دوستي (۲) برايم از اسطوره سرخ پوستي، پرده برداشت که از عجيب ترين و قابل درک ترين اسطوره هاي متعددي بود که در اين ماهها آنها را خورده ام!!!

((پدر و پسري به شکار مي روند!
همان دم دمهاي صبح پدر موش لاغري را شکار مي کند و از پسر مي خواهد آن را در انبان خود نگهدارد،
روز مي گذرد و تلاشهاي پدر و پسر نافرجام مي ماند!
شب هنگام پدر از پسر شکار نه چندان جذابشان را مطالبه مي کند و پسر با سرافکندگي مي گويد که همان صبح، موش را به زعم اينکه به درد نمي خورده است رها کرده است! و ناگهان پدر تبر بر مي دارد و به … (3) مي زند! و او را رها مي کند و مي رود!
رييس قبيله اي چند روز بعد جوان را زخمي و آسيب ديده مي بيند و به او اين مژده را مي دهد که پسر او در جنگي کشته شده است و کسي از اين موضوع خبر ندارد و او مي تواند به جاي آن پسر گمشده معرفي شود! سکه بر مي گردد و پسر رها شده و زخمي به پسر رييس قبيله مبدل مي شود اما چند سال که از اين خوشبختي مي گذرد ناگهان پدر واقعي پسر باز مي گردد و پسر بر سر دو راهي بازگشت به خانه يا ماندن در خانه و نزد پدر جديد قرار مي گيرد. (۴) ))

شايد تا سي و اندي روز پيش من نيز مانند اين پسر زخم خورده هيچگاه حتي به بخشش (رواني) تو نمي انديشيدم! و با جانشين پدرهاي متعددي که يافته بودم اين فاصله را حفظ مي کردم، اما توصيه آن دوست بر دلم نشست! رفتم و در داستان زندگي تو غور کردم! نه به هواي اينکه بهانه هاي متعدد ديگري براي توجيه تصوير نه چندان منقشي که از تو ساخته بودم، بلکه به اين نيت که داستان زندگي پدران، شروع داستان زندگي من و راهگشاي بسياري از گره هاي امروز و فردا ست …

پسر کوچک اوس ابراهيم معمار، خيلي زودتر از آنکه حتي کودکانِ کاري که امروز بسياري براي آنها غصه مي خوردند مجبور شد به سر کار برود!
افتخاري که مام بزرگ به آوردن حلب روغني به اندازه قد و اندازه خودت مي کرد را امروز به گونه اي ديگر مي فهمم!
امروز خوب مي فهمم که چرا تا وقتي ديپلم نگرفته بودم حق نداشتم به سر کار بروم!
تعريف مرد را امروز خيلي بهتر مي فهمم! تو هميشه مي گفتي مرد بايد با باستنش در را باز کند! (۵)
روزگار (۶) از تو مردي ساخته بود بزرگتر از سنش که هر چند ناخودآگاه، يک روز سخت که شايد معمار را در مخمصه ديده بود قسم خورده بود که هيچگاه هشتش گروي نهش نشود! تو هم دقيقا مث معمار از قرض کردن ابا داشتي و اگر چه شايد درآمد ريالي ات از خيلي هايي که از تو پول قرض مي کردند کمتر بود اما هيچکس باور نمي کرد که تو درآمدت چقدر است!! چون يک عمر هميشه آماده روز مبادا بودي.
مامان هميشه به تو افتخار مي کرد که به جز سيگارت و هزينه نه چندان قابل توجه رفت و آمدت که بيشتر آن را پياده مي رفتي و هنوز مي روي حتي يک دونه پسته بيرون از خانه و بدون من و امير نخورده اي! (7)
روزگار تو را با دستاوردهايت تعريف کرده بود، با مسئوليت پذيري که هر وقت به آن فکر مي کنم خود را از پدر شدن ناتوان مي بينم! مسئوليت پذيري که تا اکنون حتي نه دستي از ما شکسته است و نه حتي خراشي بر ما افتاده! اگر چه شايد گاهي من به خود جسارت دادم و اين سطح مسئوليت پذيري را وسواس يا کنترل گري انگ زدم!
روزگار با زخم هايش از تو روح بزرگي (۸) ساخته بود که هميشه تفرد را به در جمع بودن ترجيح مي داد! تا همين سي و اندي روز پيش هميشه به تو انتقاد داشتم که نمي تواني حتي سه ساعت در جمع بودن، حتي در جمع آشنايان و بستگان بودند را تحمل کني و امروز خودم آنچنان با تنهايي عشق بازي مي کنم که آن تقلاهايي که در کودکي براي بيشتر ماندن در خانه عمه منيژه مي کردم را اصلا نمي فهمم و در قالب يک فرزانه مصنوعي! آنها را يک واکنش به تو تحليل مي کنم!!!
امروز خيلي بهتر مي فهمم که انتظار بي جايي که براي تاييد مثلا شاگرد اول شدنم در دانشگاه داشتم چقدر اولا براي تو ناشناخته و از طرف ديگر چالش بر انگيز بوده است و ديگر ((با اين معدل 19 مي تواني چه کني؟)) عقده اي را در من فعال نمي کند! (۹)
امروز چقدر صميمانه مي فهمم که دراز نکردن پايت را به کوچک بودن گليمت نمي توان نسبت داد و چقدر اصالت دستاوردهاي تو را با پوست و گوشت درک مي کنم! و چقدر درک مي کنم هزار تومنِ با برکت تو از ميليون ها تومن معمولي ديگر بزرگتر است!
با همه موفقيت هايي که داشتي اما يک جا شکست خوردي! با همه تلاشهايي که کردي!
آري! همه تلاشهايي که کردي پدري باشي که نشود به تو دل بست، تا به تو دل نبدم تا موقع رفتن و جدايي اين فقدان درد کمتري داشته باشد بي نتيجه مانده و من و بيش از من، تو در پشت تمام اين نقابهاي مثلا سخت دلي! چقدر عاشقانه همديگر را طلب کرديم! و چقدر اين فقدان مي تواند دشوار باشد! و هميشه از ترسهايم مي ترسم! چون مي دانم ترسهايم خيلي زود به سراغم مي آيند و البته همچنان جاي شکر دارد که اين بيداري دارد به ۴۰روز مي رسد و نمي دانم ۴۰ سال يا و يا کمتر و بيشتر ادامه خواهد داشت يا …
دارم تلاش مي کنم! سي و اندي روز است که دارم تلاش مي کنم وقتي تو را در آغوش مي گيرم بتوانم کمي غيرعادي تر باشم و تو را همانگونه که شايسته همه اين سالها مناسبتهاي پدر و پسريمان است در آغوش بکشم …
خيلي خوشحالم که ۵۶ سال (۱۰) پيش،
در دومين روز دومين ماه سال به دنيا آمدي
و چقدر خوشحالم که ۲۴ سال بعد، واسطه آمدنم به دنيا شدي!
با تمام وجود بهت افتخار مي کنم
و عاشقانه دوستت دارم قهرمان بزرگ زندگي من! (۱۱)

————————–—
پي نوشت:
(۰) تئوری جالبی داشتی و داری! که اولین باری که دستت روی بچه ات دراز شد کار تمام است! و چرا یادم نمی آید یک بار حتی سر ما داد کشیده باشی و شاید آن چشمهای نافذ تو را از این تقلا بی نیاز می کرد …
(۱) چيزي مثلا نزديک به عقده اديپ / الکترا البته نزديک به آنچه يونگ مي گويد نه فرويد!!
(۲) سهيل رضايي
(۳) اينکه شما کجا را جاي اين سه نقطه مي گذاريد دقيقا همان نقطه اي است که به واسطه به رسمت نشمردن دستاوردهاي او که احتمالا از رقابت ناخودآگاه پدر و پسر ناشي مي شود از او زخم خورده ايد! که نياز به تحليل دارد و مي توانيد به دوره ((سفرقهرماني مرد)) سهيل رضايي مراجعه کنيد.
(۴) اين تصميم نيز متضمن انتخاب سفر قهرماني شماست ميان يگانگي با پدر يا اتحاد با جانشين پدر!
(۵) چون دستش پر است از خريد و دستاورد براي خانواده اش!
(۶) من به قسمي که خداوند براي تقديس روزگار در سوره عصر مي خورد اعتقاد دارم و فاعل نمودن روزگار در اين سطور را کاملا از جنبه مثبت استعمال کرده ام!
(۷) البته نعيم اينجا و اکنون اين را ارزش نمي داند!
(۸) ديروز به رضا ببري انتقاد کردم که اگر در تعريف پدر و مادر هميشه آنها را کاملا نور ببينيم يه جا را داريم اشتباه مي رويم و امروز که دارم مي نويسيم خيلي از چيزهايي که شايد تا سي و اندي روز پيش آنها را تاريکي مي ديدم امروز نه اينکه آنها را نور ببينم اما حس بدي به آنها ندارم!!
(۹) عقده وقتي فعال مي شود که ضربان قلب تغيير کند، احتمالا دماي بدن بالا رود، احساسات از کنترل خارج شود و وقتي کسي تعريف مي کند که در آن حال اينگونه بودي باور نکني!
(۱۰) هنوز باور نمي کنم و الان که دارم سن تو را با انگشتان لرزانم مي شمرم برايم باور نکردني است! ۵۶ سال سني است که من هميشه ماماني را در آن متصور هستم! ۴۰ساله براي تو و ۲۷ساله!! براي مامان! و اميري که براي محاسبه سنش با اين ۱ سال و بيست روز اختلاف دچار مشکل نمي شوم!
(۱۱) و کاش بيداري هم واگير داشت و مي شد يگانگي با پدر را به همه آنهايي که دوستشان دارم سرايت دهم که تئوري امروز من با همه اطلاعات اندک و پرداکنده اي که در حوزه روان دارم اين است که پدر بخش مهمي از روح است و شناخت و يگانگي آن لازمه ملاقات با خويش (Self) و سفر قهرماني هر مرد (و زني) است.

یادداشت‌های جدید را از دست ندهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت‌های مرتبط

میلاد ۴۴ام – ارزشش را داشت؟

کارگاه آموزشی ۶ ساعته مدیریت کمپین از طراحی تا ارزیابی (رایگان)

چهل‌وچهار سالگیت مبارک!