روانکاوی ((من)) و ((خود)) و ((نعیم))!

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
خیلی بد خیلی خوب
5,00 امتیاز از 3 رای
Loading...

ما بر روی صندلی چرمی می‌نشینیم!
ما یعنی ((من)) و ((خود)) و ((نعیم))! و در مقابل یک روح پرسفونی می‌بینم و آنقدر این همنشینی بدون تکلف است که گویی فقط این سه در حال نزاع های همیشگی‌شان در آنچه در درون من می گذرد، اند!! آنچه در مورد آن به گفتگو می نشینیم چیزی فارغ از آن که این یک و سال اندی در آن تامل کرده ام و غور خورده ام نیست! اما مدیریت این هر سه همیشه انرژی زیادی از من می گیرد! تنها جایی که رها و آزاد، تنها به نظاره می نشینم در رویاهایی است که این روزها از آنها لبریزم! فرقی که کرده ام در مقایسه با مثلا یک سال پیش آن است که در خودافشایی لازم نیست انرژی زیادی صرف کنم! دیگر نه کلمات، نه مفاهیم و نه تبعات گفته هایم را مدیریت نمی کنم! اما خوب حواسم را متمرکز می کنم که مرجع حرفهایم کدام یک از این ((من)) یا ((خود)) است! اولین جمله ای که در من فرو می رود این است که می گوید که همه این هایی که می گویی تو نیستی مگر؟! و ((من)) و ((خود)) هر سه! به فکر فرو می رویم! او با این جمله گفتگو را آغاز می کند: ((با دانستن تمام دایرهالمعارف پزشکی آیا به جراحی مغز کسی اقدام می کنی!؟)) و ((من)) شاید به برچسب مع الفارغ بودن این قیاس از زیر بار این کلام می خواهد بگریزد که مچش را می گیرم! اما معنای زندگی من این روزها به روشنی همین تأملات روانکاوانه هست که به زعم او هیچ کمکی به من نکرده است که با ((من)) برای پرهیز از خطری که می تواند پوچ کردن زندگی مرا به همراه داشته باشد از آن می گریزد! داستانی تعریف می کند! در راستای هم آنچه با آن این گفتگو آغاز شد! او داستان بیداری دانشجویی که در مقابل تحقیر دیگران لبخند می زد را تعریف می کند! بیداری که ساعت و روز و شب را در او بهم زد! چیزی که به اصطلاح خودآگاهی افراطی و یا شاید ساختگی من هیچگاه آن فرصت را به من نمی دهد! – این تعبیر خود داف پندارانه من است! – او فاصله 7 سالگی تا 27 سالگی را فقط در 3:45 دقیقه جهیده بود! و من تاسف همه آنچه از عمر عزیز صرف جمع کردن مصالحی که با آن این همه ((دیوار)) ساخته ام را می خورم! و من چقدر آدمهایی که هیچ عارضه از این عوارض گمراه کننده ندارند دوست دارم! و این ((من زیر کتابها مدفون)) دیگر مرا باد نمی کند! شاید اولین قلّاب او به نظر من در خصوص طلا بودن یا طلا شدن عزیزترینم گیر می کند! چیزی که هنوز هم به جمع بندی نهایی در مورد آن نرسیدیم! ((من)) تلاش می کند با نظارت ((خود)) همه گزینه های بدیل را بر شمرد از اینکه پذیرفتن طلا نبودن این انتخاب ممکن چه خطری برای او ایجاد کند و اینکه طلا شدن چه تبعاتی برای دیگر تئوریهای من به همراه دارد! ((من)) خیلی متبحرانه از ((طلا)) به ((سفر)) گریز می زند! به گونه ای که حتی ((خود)) سختگیر از آن جا می ماند! اما او مچ او را می گیرد! سفر جایی که ((من)) از طرف او با برچسب جهاد اکبر برای تغییر ((خود)) باد می شود! و ناگهان برای چند دقیقه همه آنچه تقدیر برای آشتی دادن من با سفر و برونگرایی حقیقی برای من رقم زده است از پیش چشمانم می گذرد! او وجه منطقی مرا به روشنی تایید می کند و ((من)) از این تاییدها دیوانه وار متلذذ می شود و ((خود))ی که همیشه تایید طلبی را نشانه حقارت می داند بر می آشوبد! رقص انگشتانم روی کیبورد مانع نمی شود که تا اینجا و اکنون این نوشته ها را با آنچه کودک چهارساله ای که نقش ((اوتوسیتی)) را بازی می کرد تا از به اصطلاح من از بی ارزشی فرار کند یکسان می بیند! این همه بازی که در می آورم تا بگویم من با همه فرق می کنم باعث می شود گاهی حتی نوشته ها را به خوبی نبینم! او مفهوم ((حقارت)) را آنچنان که در من رسوب کرده است را باور ندارد! و تمام تلاشش را مصروف آن می دارد که به ((خود)) اثبات کند که ((من)) آنچنان که معتقد است غیر اصیل نیست! او معتقد است که وزن کلمات در من بی تعادلی آورده است! ولی من با مواجهه با حقارتی که در جلسه ای که با ((اسلامی نسب)) داشته ام را در درون باور کرده ام! با تمام اعضا و جوارحم! ولی پیشنهاد او که می توان کلماتی را برای بیان مفاهیم برگزید که به ما و دیگران کمتر آسیب بزند در فکری عمیق فرو می برد! شاید حتی در استفاده از کلمات و تاثیری که از آن اراده می کنم همان ((نمایشی بودن)) را کسب می کردم! نمی دانم! داستانی که هفته پیش برایم اتفاق افتاده بود می شود محور کلی بحث 3:40 دقیقه ایمان! اینکه چرا در جایی که ((من))، ((اثبات)) نمی شود! افسار ناخودآگاه از دستش در می رود و بر هم می آشوبد! و گویی ناگهان فیلم دیشب پاره می شود و فراموش می کنم که دیگر چه گذشت! تسبیحی که مهره های کلیدی کلمات شب گذشته مرا به هم می دوزد می شود: ((طلا یا مطلا))، ((تسلیم یا استیصال))، ((حقارت)) و من مانند همه این روزها صبح تا شب مانند اعرابی که از روی عادت بدون ذکر تسبیح به دست می گیرد با این مفاهیم بازی می کنم.

کلمات کلیدی