عمقی که در این دو سه سال از سرگذراندم را تماما مدیون توام مربی! چه روزی‌ای داشتم خصوصا این سه

امروز که داشتم برای دوستان می‌گفتم که مگر بچه‌ها چقدر با ما هستند! ۱۸-۱۹ سال! همزمان بخش ملامتگر و محاسبه‌گر

بعضی آدم‌های فراموش‌کار به امانت عادت می‌کنند! اونها طمع می‌کنند که صاحب اصلی امانت، اون رو بهشون ببخشه! انسان از

امسال سال کبیسه است و تقویم میلادی و شمسی دستکم در تولد من اختلاف‌نظر دارند! ترجیحم این بود که سال ۱۹۸۱ هم

می‌دانید پسرکانم؟ پدر (یا مادر) شدن مترادف همیشه دغدغه داشتن است! و وقتی با زمان‌ها، مکان‌ها و یا افرادی مواجه

ریش سپیدم در این سلفی توجهم را جلب کرد. پرگشودم به فروردین سال گذشته در همین جغرافیا و اضطراب‌هایی که

ما همه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دم به دم حمله مان پیدا و ناپیداست باد

آیین جان! پسرکم! همه‌ی آخرین‌ها به یاد ما نمی‌ماند! خیلی فکر کردم آخرین شبی که خانه‌ی بابا جون – مامان جون به عنوان پسر آنها

من ضرر کردم و تو معتمد بازاری! بار ما را نخریدند! تو برمی‌داری!؟

‏اگر کسی تاریخچه‌ مشابه از یک تجربه ناگوار با دیگران داشته و معتقد است که شما با آنها فرق دارید

آخرین یادداشت ها