نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر!

211 بازدید
به این یادداشت امتیاز دهید

یادداشت‌های مرتبط

خلاصه کتاب نمی‌گذارم کسی اعصابم را بهم بریزد!

جهانی را تصور کن که همه درش وسواسی هستند!

اعتمادبه‌نفس از کجا می‌آید؟!

ساعتي كه ديگر بر روي مچم بند نمي شود و مدام مي چرخد مانند كمربندي كه ديگر جايي براي محكمتر شدن به دور كمرم را ندارد مانند همه اين بيست و اندي كيلو وزني كه از دست دادم و هزاران نقش شورانگيز ديگر همه و همه نشانه‌هايي هستند كه فاني‌بودن را در ((نگارخانه اي به وسعت يك شهر)) با ظرافت و زيبايي هر چه تمام تر پيش رويم به تصوير كشيده‌اند …
و چقدر اين پاراگراف كتاب درمان شوپنهاور یالوم به دلم نشست:

((وقتي در سفر دريایي كشتي لنگر مي‌اندازد، تو به خشكي مي‌روي تا آب بياوري و در مسيرت مقداري صدف و اشياي ديگر را جمع كني. اما هميشه لازم است اماده باشي و مدام مراقب باشي تا زماني كه ناخداي كشتي تو را فرا بخواند همه چيز را رها كني تا مانند گوسفندي كه در بند كرده و به زندان مي‌افكنند با تو رفتار نشود.))

نمي دانم رضا ببري اين كتاب را دقيقا چرا به من داد اما اين همزماني‌هايي كه لحظه به لحظه پازل نشانه‌ها را در روان من تكميل مي كنند جوابهايي آنچنان روشن رقم مي‌زنند كه ديگر فكر كردن به هر سووالي را كمرنگ و كمرنگ تر مي‌كند …

یادداشت‌های جدید را از دست ندهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت‌های مرتبط

میلاد ۴۴ام – ارزشش را داشت؟

کارگاه آموزشی ۶ ساعته مدیریت کمپین از طراحی تا ارزیابی (رایگان)

چهل‌وچهار سالگیت مبارک!