حتی بعد از چهار روز سر درد مدام و دو هفته گوش دردی که خوب می شود و دوباره عود

شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ مگر کسی که به زندان عشق دربند است فراق یار که

نمی‌دونم از پیری است یا افسردگی! ولی دیگه از غذا خوردن مثل قبل لذت نمی‌برم! به اجبار مثل زاهدین می‌خورم

‏این سرنوشت تلخ و دردناکی است! ‏ما خیلی زود شبیه منفورترین مدیری که هیچ وقت فکر نمی‌کردیم شبیه آن می‌شویم،

این سه مهمان جدید خانه‌ی ما! سه جوجه فنچ در سه رنگ مختلف! البته یک جوجه که چند روز است پرواز می‌کند

و این هم همراه جدید و سخت‌گیر من. هر افراطی بالاخره یک جایی گردن ما را خواهد گرفت. پریشب می‌خواستم

آن پیرمرد دست‌فروش آذری زبان را سال‌هاست که می‌شناسم. از جمعه بازار که بر می‌گردم گاهی از او لواشک و

دقیقا یادم نیست دنیای درون، کی این قدر در من قوت گرفت. اما خوب یادم هست که از همان زمان

انگار صدای همه اطراف و اطرافیان خاموش می شود! تو می شوی نفر اول یک نقش مهم! اما بر خلاف

یقه ام را می‌گیرد و می‌گوید باید با تو حرف بزنم و در این موضوع نظرم را با تو بگویم!

آخرین یادداشت ها