من و بابا و ترسهایمان

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
خیلی بد خیلی خوب
5,00 امتیاز از 3 رای
Loading...

چند روز است کلمات برای به ظهور رسیدن در من وول می خورند! مثل بچه ای که دور از چشم پدر و مادر کنترلگر خود مترصد فرصتی است که آتش بسوزاند اما مجال نمی یابد! اگرچه هیچ وقت کلمات نمی توانند آنچه در سپهر بی کلامی ذهن حاکم است را منتقل کند! مثل عکس قدیمی که با همه تلاش و با همه ابزارهای امروزی هیچگاه کیفیت رنگ و رو رفته خود را باز نمی یابد!
جمعه خوبی را در معیت پدر و برادر و عموها و عموزاده ها و عمه زاده در پارک آبی به سر بردیم! تجربه نابی که به رغم کیفیت وخیم پارک آبی بر من و احتمالا سایرین می گذرد مثبت این ادعا است که گاهی می توان در بی کیفیتی از تجربیات ناب متلذذ شد. برای بار اول فقط برای مواجهه با ترس از ارتفاعی که داشته و کم و بیش دارم با امیر(برادرم) سوار سرسره U شکل شدم، به وضوح ترشح تستوسترون را در رگهایم لمس کردم! و اوج این داستان در زمانی رخ داد که به هر بهانه بابا را راضی می کنم با هم سوار سرسره کلاسیک دو نفره شویم! به نیکی سکانس فیلمی که اسمش را به خاطر نمی آورم به ذهنم متبادر شد! دقیقا آنجایی که سرهای بریده شده اسرا هدیه به خدایان می شود و سر و خون از سرسره به پایین می غلتد و بومیان برای ربودن سر بریده شده از یکدیگر سبقت می گیرند! گویی همه جهان به نظاره من و بابا ایستاده اند که قرار است کاری نه چندان شاق رو به منحصه ظهور برسانیم!! هنوز در کش و قوس آن تصویر هستم که فریاد یا ابوالفضل بابا حواسم را جلب می کند! گویی من با نعیم در ۲۷سال بعد در سرسره با هم به پایین می غلتیم! وقتی از آب بیرون می آییم به روشنی اضطراب را در پوست و گوشت هر دو نعیم با کمی تلورانس می بینم! گویی کسی از سالها اضطراب انکار شده ای در من پرده بر می دارد و من با نعیمی مضطرب که هیچ وقت ندیده ام ش مواجه می شوم! این روز را می توانم روز ظهور مردانگی قلمداد کنم! از جنگیدن بر سر تیوب گرفته تا سر و ته کردن آدمهایی که با آرامش بر تیوبهایشان آرامیده اند گرفته تا دل را به دریا زدن و سقوط کردن گرفته تا هزار و یک اتفاق جزیی که در من حتی پس از دردهای عضلانی که کم کم دارد کمرنگ می شود، برای همیشه به یادگار خواهد ماند. من دیگر از اینکه شبیه بابا شوم اجتناب نمی کنم! وقتی به او نگاه می کنم خودم را در ۲۷سال بعد می بینم! من این تصویر را دوست دارم!

این همزمانی بیش از ده ها بار اتفاق افتاده! بعد از هر اتفاقی وقتی به ادامه سلسله سخنرانی های سهیل رضایی گوش می کنم در همان دو سه جمله اول پیامی مرتبط می یابم. و این بار عجیب تر از همیشه در اولین جمله می گوید: ((آنهایی که از سرسره می هراسند فقط به اضطرابی درونی مرتبط نیست! آنها در جایی از روانشان از سقوط می ترسند!)) و مثل همیشه که من سر نخ ها را در دیگران بهتر از خودم می یابم به نعیم ۲۷سال بعد نگاه می کنم که همه این پنجاه و چند سال را تلاش کرده تا از سقوط کردن اجتناب کند! و نعیم اینجا و اکنون که در سرسره سواری زیست نشده او آنچنان افراط کرده که بدنش از روانش پس افتاده است. از کم کردن ۱۹کیلویی وزن گرفته تا روانی که این روزها لذتی که در رویاهای رنگ و وارنگی که می بیند و با جزییاتی باورنکردنی دقیق به خاطر می آورد را به خیلی از چیزها ترجیح می دهد! شهود لعنتی – اصلا دوست ندارم به شهود عزیزم این صفت را بدهم اما ناگزیرم! – این روزها مدام در من از دست دادن عزیزی که نمی دانم کیست را یادآوری می کنم! اما تاسف گذشته زیست نشده را به دل او خواهم گذاشت!

کلمات کلیدی