بلاگ
آغاز چهل سالگی، پایان فرافکنی؟
حدود چهارماهگی است که خودمان را تشخیص میدهیم. درست دو ماه بعد از اینکه مادر و پدر را میشناسیم. خیلی زود میفهمیم که اگر حواسشان به ما نباشد از بین میرویم. حدود هفدهماهگی میفهمیم که چقدر کار هست که آنها میتوانند انجام بدهند و ما نمیتوانیم. تصویر ابرقهرمان را بر پدر بیولوژیکمان فرافکنی میکنیم. چقدر تشنهی تایید او میمانیم. به مدرسه، به عنوان احتمالا اولین نماد ارتباط ما با جهان که میرویم این را به معلمان فرافکنی میکنیم و این نیاز را به دوش میکشیم. بعدها و خیلی زود این مصادیق تغییر میکنند. رییسهایمان، معشوقهمان و دهها شخص دیگر که آنها را با آن فاعل تایید طلایی اشتباه میگیریم. در این میان قطعا تأییدات جذابی هم میگیریم اما آنها کار نمیکنند. فرق نمیکند چه کسی و چه چیزی را در ما تایید میکند اما گویا آن تایید طلایی اینها نیست! حوالی ۴۰ سالگی قمری که کمی کمتر از ۳۹ سال است یا ۴۰ سالگی شمسی اگر به سلامت از پس این دادن و پس گرفتنها برآمده باشیم کمکم چهرهی آن منجی را خواهیم یافت. جایی در دل آینه وقتی در چشمانمان زل میزند و سعی میکنم در پس پشت آینه او را در آغوش بکشیم. میفهمیم فرای همهی ضعفها و قوتها او را باید دوست داشته باشیم! میفهمیم که تایید آدمهای فانی نمیتواند کاری برای ما کند! هنوز تا ۵۵ سالگی و آن لحظه موعود سالها مانده! گویا آنجاست که میفهمیم آن تایید طلایی چیزی فراتر از همین توهم چهل سالگی است! چه رویاهایی برای چهل سالگی داشتم و امروز که به آنها فکر میکنم تبسم میکنم!
پیشاپیش از تبریکات و اظهار لطف شما عزیزان سپاسگزارم. یادم باشد بایوهای سایت و شبکههای اجتماعیم را به روز کنم! بین ۳۹ ساله و ۴۰ ساله بیش از یک سال فرق است!
از سورپرایز عزیزان و همراهانم در دوره #تجارت_الکترونیک برای مدیران در دوره امبیای با رویکرد #خرده_فروشی به مناسبت تولدم سپاسگزارم. امروز چهارمین جلسه برگزار شد و این کلاس از نیمه سپری شد. سعی کردم با تمام وجود اندک دانش و تجربهی خود را در طبق اخلاص قرار دهم و امیدوارم مقبول افتاده باشد.