بلاگ
خیلی خستهام! خیلی!
آیین جونم لیدر بودن اصلا چیز جذابی نیست!
لیدر بودن یعنی حرص خوردن، یعنی بداخلاق شدن، یعنی قندخون ، یعنی تیروئید یعنی …
یادمه هفت سالم که بود سرخود رفتم مبصر کلاس عمو امیر که شش سالش بود و آمادگی میرفت شدم! معلمشون یه روز اومد و گفت کی تو رو مبصر کرد و من با اعتماد به نفس گفتم خودم! دقیقا یادم نیست چطور اما در همه طول تحصیل از اول دبستان (آمادگی افسردگی جدایی از مامان جون و گرفته بودم آخه من تا شش سالگی کوچه نرفته بودم.) تا پیش دانشگاهی مبصر بودم توی پیشدانشگاهی توی شورای مدرسه انتخاب شدم و در همه این ۲۲ سال از هجده سالگی که رفتم پیش دایی رضا و از یکی دو سال بعدش تا امروز مدیر بودم. این مبصر و مدیر بودن توی این سی و چند سال از من آدم بهتری نساخته. اقرار میکنم. وسواس کمالگرایی هم شاید بوده اما همش این نیست. لیدر بودن در این سی سال از من آدم بهتری نساخته آیین جون. باورت میشه؟ در حالیکه برای خیلی از همکارام از تو بیشتر وقت گذاشتم اما خیلی باری از دوشم برداشته نشده. شبیه شخصیت جان کافی در فیلم تحسینشده جاده سبز خیلی خستهام! خیلی!
