بلاگ
هشت قانون فرزندپروری
ما در تربیت آیین و فرزندپروری به حداقل این ۸ قانون عمل کردیم، آیا این قوانین مطلقا درست هستند و تبعاتی ندارند و ما مطلقا حتی در اجرای همین چند قانون درست و بدون نقص عمل کردیم!؟ قطعا نه! اما تراز این قوانین (منظور نسبت منافعشان به نسبت به مضارشان) مثبتتری است! اما قوانین که به دلیل محدودیت کارکتر مجبورم در سه پست بیارم:
(۱) کوشیدیم به آیین بیاموزیم که ما به حرف هیچکس به این دلیل که از ما بزرگتر یا قویتر است گوش نمیکنیم! حتی اگر آن شخص آدم بزرگ و نزدیکی به ما باشد! حتی گاهی تبصره استثنای پدر و مادر از این قانون را هم تعمدا نقص کردیم. اولین جمله درستساختی که آیین از سگهای نگهبان یادگرفت و به ما میگفت این بود: «تو رییس من نیستی!» او تقریبا در مورد همه چیز با ما مذاکره میکند پس با دیگران مثلا معلمانش هم همینکار را میکند! هزینهاش میشود انگ بچهی فرمانناپذیر اما منفعتش میشود خیال راحت ما از آیین در زمانهایی که ما نیستیم!
(۲) از سهیل رضایی آموختیم که در بازی با بچهها نه همیشه برنده باشید و نه همیشه بازنده! آیین میداند باید تلاشش را بکند و ممکن است تکرار میکنم! ممکن است برنده شود!
(۳) هنوز موفق نشدهایم اما سعی کردیم به آیین بگوییم که تلاش (فرایند) به اندازه نتیجه و دستاورد (فراورده) مهم است. سخت است در نظام آموزشی و تربیتی شاگرداولی این حکمت را جا انداخت! اما تلاشمان را کردیم!
(۴) سخت بود اما از هفت سالگی تلاش کردیم بینقص بودن و عالم دهر بودن خودمان را در او بشکنیم! امروز او میداند ما هم مطابق واقعیت همهچیز را نمیدانیم و همه کار را نمیتوانیم انجام دهیم! پس خودش و بقیه هم مشمول این قانون میشود! با این کار اضطرابش را کمی کاهش دادیم!
(۵) از صفر تا پنج سالگی کوشیدیم برای او حداکثر وقت را بگذاریم. سعیده سه چهار سال کارش را تعطیل کرد و مادر تمام وقت شد. حتی از زمانی که آمین به دنیا آمد سعی کردیم وقت او را مخصوص نگه داریم. یکی مشغول آیین شد و دیگری مشغول آمین! قانون بازی روزانه را از نازنین عینالیقین آموختیم و البته همیشه در عمل به آن موفق نبودیم. سخت بود و سخت دلهرهآور! اما سعی کردیم در تجربیات حتی پرخطر از ترس بمیریم اما در کنار او باشیم و به او اجازه تجربه بدهیم! از بیرون دیگران ما را بیخیال دیدند در حالی که روی پیشانیمان عرق نشسته بود! این را بعدا در پستهای یاسمن مرزبان هم دیدیم و در ما تقویت شد! هر وقت که زمین خورد او را تشویق کردیم که خودش بلند شود البته همیشه قبلش از او پرسیدیم که کمک نمیخواهد! و معمولا گفته نه! ما هلیکوپتری نبودیم! این در آیین توان «حل مساله» را پررنگ کرده است! آیین تقریبا از دو سه سالگی برای آب خوردن خودش صندلی را به آبسردکن یخچال نزدیک میکرد و لیوانش را آب میکرد.
(۶) سعی کردیم تعداد «نه!» هایی که از ما میشنود کمترین حد ممکن باشد و اگر نهای گفتیم ولو غلط! هیچ وقت با قشقرق او از آن کوتاه نیامدیم! البته این حکمت را در میان خودمان قانون کردیم که «باب مذاکره همیشه باز است» این باعث شد او در اکثر مواقع هوشمند باشد و شیوهی بهتر را به جای تحت فشار قرار دادن ما انتخاب کند. این هم کمی اضطراب او را کم کرد!
(۷) سعی کردیم به جای قدرتمند، مقتدر باقی بمانیم. همیشه موفق نبودیم اما کوشیدیم از کوره در نرویم و صدایمان از حد معمول بالاتر نرود! حتی وقتی در حد رآکتور اتمی در حال انفجار بودیم!
(۸) مهمترین کاری که سعی کردیم مثل نماز فراموش نکنیم گفت چند جمله بود: «ما از اینکه تو را داریم خیلی خوشحالیم» «ما تو را دوست داریم همینطور که هستی». این را از رضا ببری آموختیم.
ما پدر و مادر کاملی نبودیم اما تمام تلاشمان را کردیم که کافی و نه زیادی باشیم!
بسیاری از اینها را از کتاب کودک کامل مغز یادگرفتیم که به پیشنهاد محمدرضا سرگلزایی خواندیمش و خوردیمش!