بلاگ
چهلوچهار سالگیت مبارک!
من در ۲۷ سالگی مامان ماندم!
اولین باری که توجهم به سن مامان جلب شد همین سن بود. مامان برای من همیشه ۲۷ ساله بود تا خودم ۲۷ ساله شدم! وقتی ۲۷ سالم شد دیگر شماره عمر مامان از دستم در رفت و سن او را با سن خودم شمردم و آن ۱۷ سال را اضافه نکردم! مگر مادرها بعد از تولد بچههایشان متولد نمیشوند! مادر جوان (ماشاالله) داشتن خوبیش همین است. نمیدانم چرا ما همیشه با هم رودرواسی داشتیم نمیدانم به خاطر فاصله سنی کممان بود یا به خاطر عصا قورتدادگی من! هیچ وقت من مثل امیر یک پسر صمیمی برایش نبودم! نه اینکه نخواهم انگار در من تعبیه نشده بود! نمیخواهم رقص فیالبداهه انگشتانم روی کیبورد را بهم بزنم و قرار هم نیست چیزی را ویرایش یا سانسور کنم! از هفته پیش که سعیده بعد از سالها سبزیپلو پخت من به آشپزخانه خانه حقایقی و ظهرهایی که با رادیوی روشن و برنامه استرسآور کار و کارگر و قبلش برنامه کوچولوها سبزی پلو با ماست میخوردیم و آماده رفتن به مدرسه میشدیم رفتهام و برنگشتهام! سفر روانم به جایی برای من هیچوقت بیدلیل نبوده ولی هنوز حکمت این سفر را درنیافتم! ریش سفیدم خبر از میانسالی میدهد و مامان برای من از من جوانتر میماند! وقتی به مامان فکر میکنم یاد چند باری که یقهام را گرفته و مرا برگردانده به راهی که معمولا از آن خارج نشدم خوب خاطرم هست با یک جمله :«شان تو نیست!» اما مهمترین چیزی که در او رشک مرا برمیانگیزد تعبیه محبت کسانی که آرزو دارم بتوانم من هم همینگونه بیتکلف محبتشان را به دل آیین و آمین بیاندازم در دل من و امیر است! شاید مسخره به نظر برسد ولی من دو سه سالگی و تصویری که او برای ما در تخت سفیدمان که طوری بالای سرش بود داستان طفلی که تیر خورد را تعریف میکرد و زلف ما را به زلف او گره میزد یادم هست! از این خاطرات باز هم دارم وقتی ۴ سالم بود وقتی قرار بود پسرعموی تازه به دنیاآمدهام شیر بخورد ما را از اطاق بیرون کردند یا وقتی مامان داشت پیش دخترداییاش پز مرا میداد که بدون اجازه دست به میوه نمیزند یا … . من تا ۶ سالگی از خانه بیرون نرفته بودم! نمیدانم آنچه مامان از آرام بودن ما تعریف میکند چقدر مهر مادری و چقدر واقعیت است اما این که ۶ سال دو بچهی شیربهشیر را در خانه سرگرم کنی! با همه حساسیت تحملشان کنید الان که به ۶ ساعت تنهایی با آیین و آمین فکر میکنم موهایم سیخ میشود! الان که تأمل میکنم یک جای دیگر مامان نقش پررنگی داشت موقع عاشق شدنم بود! من علاوه بر خانگی بودن ازدواجی هم بودم! وقتی با ذوق و شوق عاشق شدنم را برای او تعریف کردم انگار خودش عاشق شده بود! با تمام توان از من حمایت کرد نه شبیه مادرهایی که نقد میکنند و سنگ میاندازند! مثل خواهری کارم را دنبال کرد و هرچه میتوانست کرد. این نوشته هرچیزی شد جز تبریک تولد تو! این را هم بگذار روی خودشیفتگی من!
ما معتقدیم که در نقطهای که متولد شدیم بهترین سکوی پرواز ماست و این در روزی که سرائر آشکار میشود روشن میشود! من در مورد همه آنچه حتی در انتخابش نقش نداشتم حتی قبل از آن رویداد داوری این اطمینان را دارم! مامان! بابا! امیر! و به طریق اولی آنهایی که اختیارم در انتخابشان فعال بود. سعیده! آیین و آمین! ۴۴ سالگی من و تو مبارک!