بایگانی برچسب ها: چندسالگی
میدانی تو را داشتن شبیه چیست؟ این که در مواجه با تلخترین اتفاقات وقتی دیگر ابلیس در شرف پیروزی است
آمین! تلخی روزگار را شیرینی و حلاوت آیین و تو قابل تحمل میکند پسرکم! چهقدر زود گذشت این یک سال!
امشب وارد ۴۱ سالگی میشوم. یعنی فردا میشود ۴۱ سال و ۰ ماه و ۰ روز! (امیدوارم به مناغشهی همیشگی محاسبه
تولدت مبارک مامان خانم! دوست دارم. سایهات بر سر من و ما مستدام! ایکاش بالاخره از مادر بودن مرخصی میگرفتی
حدود چهارماهگی است که خودمان را تشخیص میدهیم. درست دو ماه بعد از اینکه مادر و پدر را میشناسیم. خیلی
میدانی بابایی!؟ بعضی کلمات در فرهنگ ما معنا و مفهوم روشنی با مخالف خود ندارند! مثل «خودخواهی»! بابایی! دوست داشتن
ماجرای جالب این عکس را دیروز مامان تعریف کرد. اینجا امیرِ تازه به دنیا آمده گویا در حال گریه بوده و گویا من در عالم کودکانهی خود، معشوقهامپستونک رو با او به اشتراک گذاشتم! من بچهی اول خانوادهام و سعیده بچه غیراول خانواده. نگاه من و سعیده به موضوع برادر و خواهر احتمالی آیین برایهمین خیلی فرق میکنه. امیر عزیزم تولدت مبارک. من هیچ وقت فکر نکردم اومدن تو باعث شده سهم کیک من کم بشه. دوستت دارم و بمانی برای من. سیوهشت سالگی سن خیلی مهمه و امیدوارم برای تو اتفاقاتی که باید بیفته.
اینجا و اکنون ۳۸ سالگی من به پایان میرسد. نه مانند مولوی، شمس به سراغم آمد و نه مانند سهروردی و نه مانند هیچیکاز ۳۸ سالگان سعادتمند دیگر. اما کوشیدم ولو به اندازه طاقت اندک خود که به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعیروشن کنم. کوشیدم سازندگی در انسانها و سازمانها را دنبال کنم. کوشیدم هر روز پیش بروم و پیش ببرم. کوشیدم عشقبورزم. کوشیدم جهان را به اندازهی طاقت اندک خود جای بهتری برای زیستن کنم. در این سه هفته در کار فیدبک گرفتن ازاطرافیان بودم. نعیم سیوهشت ساله امروز را با همهی تعبیرهای ضد و نقیض این و آن دوست دارم. از آنچه رفته ذرهایپشیمانی و حسرت به همراه ندارم و بر آنچه در پیش دارم به نهایت مشتاق. همیشه حوالی تولدم آبستن اتفاقات بزرگ وغافلگیرکننده است و در این مهمترین و شاید نقطهی اوج تمام زندگیم در آستانه چهل سالگی قمری چه تقدیری در انتظار مناست؟ بزرگترین دستاورد سالی که رفت به رسمیت شمردن تکثر و تنوع آدمیان بود هرچند سخت و تلخ. با افتخار در حق احدی بدی و ظلم نکردم و ذرهای از کسی و از همه مهمتر از خداوند طلبکار نیستم. زندگی چیز دوستداشتنیای بود وهست و من جز آنکه آنرا به تمام وجود در آغوش بگیرم به فلسفهی و معنایی باور ندارم. از ونگزدنم در بیمارستان بابک تااینجا و صدای کیبورد موبایلم را در لحظهای از پیش چشمان تقریبا بستهام میگذرد و من از خداوند که در هیات انسان و نه سنگ یا گیاه یا موجودی دیگر آفریدم، ازمادر و پدرم، سعیده و امیر و آیین و معلمان و دوستان و همکارانم و همهی کسانی که ولو به اندازهی لحظهای با من تعاملداشتند چه با عشق چه با تنفر و از من نعیم این لحظه را ساختهاند جز شکرگذاری ندارم. جز ابیات شاملو که سال قبل هم نوشتم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت به جان منتپذیرم و حقگذار!
هشتم تیر است و من سی و هشت ساله شدم. خود را مسافر کشتیای میدانم که غرق شده بود و
دستهها
- اندیشه و معنا (29)
- چند رسانه ای (14)
- تصویر (8)
- عکسنوشت ها (8)
- صدا (2)
- ویدئو (5)
- ساخته ها (2)
- سایر (2)
- سخنرانی ها (1)
- تصویر (8)
- دانستنی ها (666)
- زندگی و روابط (43)
- خانواده ام (14)
- روانکاوی (26)
- فرزند پروری (13)
- میلادنامه (10)
- فرهنگ و هنر (16)
- بازخورد (10)
- از گفتگویی (9)
- بازخورد به یادداشتی (1)
- فیلم و سریال (6)
- بازخورد (10)
- کسب و کار (29)
- کسب و کار و جامعه (43)
آخرین یادداشت ها
- 0 دیدگاه
- 0 دیدگاه
- 0 دیدگاه