بلاگ
هفتسالگی آیین!
میدانی تو را داشتن شبیه چیست؟
این که در مواجه با تلخترین اتفاقات وقتی دیگر ابلیس در شرف پیروزی است و متقاعدم کرده که زبان به ناشکری بگشایم تو سهرابی میشوی که خودش نوشداروست و من با لبخندی از سر رضایت میگویم مگر من از جهان چه میخواستم؟
مثل عاشقی که وقتی از معشوقش سخن میگوید همه را عاشقش میکند، مثل مولوی که وقتی از شمس میگوید، مثل سروش وقتی از مولوی میگوید اگر مرا بگذارند که از آیین داشتن بگویم همه شهر را بر خلاف کارزارها و بیلبوردهای دولتی که اثر نمیکند عاشق فرزندآوری میکنم.
پسرم (کاف تصغیر از امروز دیگر نمیتواند به این ندا اضافه شود.) به جهان بیرون (ایگو ورد) خوش آمدی. چقدر خوشحالم که حتی المقدور به کمک مامان تو را برای این دوره که همیشه از آمدنش میهراسیدم آماده کردیم. بینقص بودیم؟ نه قطعا! اما این همه توان ما بود. امیدوارم که وقتی پدر شدی ما را درک کنی.
وای اگر بدانی که چقدر منتظر لحظهی عاشقیت هستم! لحظهای که از حادثهای عشق، تر است و وقتی تازه می فهمی عشق چیست! منظورم وقتی پسر یا دختر دار میشوی! کاش باشم و پیر شدنت را ببینم.
عشقم؟ نفسم؟ نقطه ضعفم؟ هیچ کلمهای نمیتواند آنچه در درونم شعلهور است را منتقل کند! باید بگویم (زبانم لال) آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم! احساس سوختن به تماشا نمیشود! مثل این روزها که تازه عشق مامان جون و بابا جون به خودم را درک میکنم.
تولدت مبارک!