مث بچه اي كه نمي‌خواهد زير بار برود و لج مي‌كند براي خواندن اين ٣٠-٤٠ صفحه پاياني ((تحليل رفتار متقابل))

هميشه تعجب مي كردم وقتي آدمهاي بدجنسي را ميديدم كه ازشان بدم نميامد. متعجب‌تَر مي‌شدم وقتي علي‌رغم اينكه به بدي

فردا وارد سي‌وچهارسالگي مي شوم. هيچكس تقديرش را نمي داند اما احتمالا نصف راه را رفته ام و امسال عجيب

دنيا بازي نيست، اما آنچه بر مايكل داگلاس (١) در (Game (1997 مي گذرد تشبيهي ساده و تك نفره شده

همه ما يك رشته روابط متقابل با ديگران، خصوصا نزديكانمان داريم كه سه ويژگي مشترك دارند: ١- تكراري هستند و

دلت مي‌خواهد بزني زير همه چيز! بچه‌ها غريزي هر وقت به بن بست مي‌خورند همين كار را مي كنند! اما

مدیدی است که وقتی موضوعی ذهنم را درگیر می‌کند به واسطه اعتقادی که به معجزه همزمانی دارم به آنچه در

در بیمارستان بستری شده بود. عمل دشواری در پیش رو داشت. و من مانند خیلی وقت ها که احساس ناتوانی

ساعتي كه ديگر بر روي مچم بند نمي شود و مدام مي چرخد مانند كمربندي كه ديگر جايي براي محكمتر

از لحظه اي كه سفرمان از يك كروموزوم ساده آغاز مي شود تا لحظه اي كه از كالبد اين جهان

آخرین یادداشت ها